📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢مرگ، گناه و ملکوت در جهان داستانی ملکوت بهرام صادقی. بعذاب ألیم
📢مرگ، گناه و ملکوت در جهان داستانی ملکوت بهرام صادقی
@matikandastan
فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِیمٍ
مصطفا انصافی: ◀«مرگ» کلیدواژهی ملکوت است، دریچهی ورود به جهان رمان جناب بهرام صادقی. مسئلهی اساسی دو شخصیت اصلی رمان، یعنی دکتر حاتم و م. ل.، هم مرگ است، مرگی که دکتر حاتم به مثابهی ملکالموت/ شیطان، گشادهدستانه و حاتممنشانه، آن را برای همه میخواهد و مرگی که م. ل. برای بازگشتن به زندگی با آن دستوپنجه نرم میکند. از این جهت، میتوان نیروی م. ل. را نیرویی پروتاگونیستی و نیروی دکتر حاتم را نیرویی آنتاگونیستی در رمان بهحساب آورد. خود دکتر حاتم هم آشکارا اعتراف میکند که «این م. ل. تنها کسی است که خیالم را ناراحت میکند: او مرا به زانو درخواهد آورد! ذرهای از مرگ نمیترسد، به استقبال آن میرود. مرگ، دهشت، بیماری و رنج برایش مسخرهای بیش نیست». عذاب الیم وعدهدادهشده در ابتدای فصل اول نیز همانی است که دکتر حاتم به ناشناس بشارت میدهد: «اجساد بادکرده و گندیده در خیابانها و کوچهها و اتاقها روی هم انباشته شده است. لاشخورها فضای شهر را سیاه کردهاند. بو… بو… بوی مرده… بوی زنهای زشت و زیبای مرده و مردان شاد یا ناشاد… بوی بچههای چندروزه و جوانهای تازهبالغ…» در حالی که در ابتدا این تصور پیش میآید که این عذاب الیم باید ربطی به حلول جن در آقای مودت داشته باشد، حال آنکه حلول جن پیرنگی فرعی و کماهمیت است که آقای مودت و مرد چاق و منشی جوان را در مسیر مرگ قرار میدهد. هر جا که تمایلی برای زندگی هست، برای ازدیاد عمر و میل جنسی، دکتر حاتم هم همانجاست. برای همین است که دکتر محمد صنعتی در کتاب تحلیلهای روانشناختی در هنر و ادبیات در تحلیل روانشناختی ملکوت عنوان میکند که «ملکوت سرگذشت دکتر حاتم است و باطن او که ترس از مرگ بر آن چیره شده است».
◀م. ل. در تقریراتش اعتراف میکند که «من بندهی گناه بودم و این رودخانهی شوم در من بهبیرحمی جاری بود و من مصب همهی ماهیان مردهای بودم که از محیطهای مسموم و تفزده به سویم سرازیر میشدند و پولکهایشان از برقی سیاه میدرخشید و من آنها را بهگرمی میپذیرفتم و شهد زهرشان در خونم مینشست و میدیدم، به چشم خود میدیدم که نهال دیگری از اعماق جانم سر برمیآورد و برمیکشد و گناه را در من مثل شیرهای در نبات به حرکت درمیآورد و مثل یادی بر سینهی زمان، مخلد و جاویدان میکند». شهری که م. ل. و شکو و دکتر حاتم و ساقی و آقای مودت و دوستان در آن زندگی میکنند شهر گناه است.
◀در رسالهی اول پولس رسول به قرنتیان (۶ :۹ و ۱۰) آمده است: «آیا نمیدانید ظالمان وارث ملکوت خدا نمیشوند؟ فریب نخورید؛ زیرا فاسقان و بتپرستان و زانیان و متنعمان و لَواط و دزدان و طمعکاران و میگساران و فحاشان و ستمگران وارث ملکوت خدا نخواهند شد»
به نظر نگارنده، بهرام صادقی با هر یک از شخصیتهایش آشکارا دارد به این انذارهای پولس رسول ارجاع میدهد که در آن شکو نمایندهی فاسقان، م. ل. نمایندهی بتپرستان، ساقی نمایندهی زانیان، مرد چاق نمایندهی متنعمان، منشی جوان نمایندهی طمعکاران و مودت نمایندهی میگساران است. در شهر گناه هیچ کس از عذاب الیمی که رمان بشارتش را میدهد در امان نیست؛ چه آنکه همهی مردم شهر هیچ گناه دیگری هم که نداشته باشند، مانند منشی جوان، حداقل انسانی طمعکارند که برای طول عمر و ازدیاد میل جنسی به دکتر حاتم مراجعه میکنند. دکتر حاتم میگوید: «من دو نوع آمپول دارم که خواص جداگانهای دارند. انبارم از آنها پر است. زنها و مردهای شهر، چه پیر و چه جوان، مخفیانه به من مراجعه میکنند و حتی کودکان خود را میآورند تا از این آمپولها به آنها تزریق کنم. تقریباً نودوپنج درصد ساکنان شهر از خواستاران این نوع تزریقات بودهاند… مردم این آمپولها را برای طول عمر میزنند یا برای ازدیاد و ادامهی میل جنسی که در آن بسیار حریصاند». از دید دکتر حاتم، همهی مردم گناهکار شهر مستوجب عقوبت مرگاند و البته تأکید میکند که «کسانی که جور دیگر هستند و طور دیگر میاندیشند به سراغ من نمیآیند، من هم با آنها کاری ندارم».
◀«ملکوت» واژهای مشترک در ادیان ابراهیمی است و مفهوم آن با کمی تغییر در یهودیت، مسیحیت و اسلام تقریباً مشابه است. فصل مشترک این مفهوم در همهی این ادیان این است که رستگاری فقط در ملکوت خداوند محقق میشود و گناهکاران را به ملکوت خداوند راهی نیست. دکتر حاتم در جایی به منشی جوان میگوید: «درد من این است: نمیدانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت کدام یک را؟ (اینجا دیگر کاملاً تصادف است) آنها هر کدام برایم جاذبهی بخصوصی دارند. من مثل خردهآهنی بین این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ میخورم و گاهی فکر میکنم که خدا دیگر شورش را درآورده است. بازیچهای بیش نیستم و او هم بیش از حد مرا بازی میدهد». همین جملههای دکتر