📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
که یکمرتبه صدایی میاد: این دیگر منم که از فراز سقف سقوط کردهام نومید و بدبخت. هیچ کس در اتاق نیست
که یکمرتبه صدایی میاد: این دیگر منم که از فراز سقف سقوط کردهام نومید و بدبخت. هیچ کس در اتاق نیست. از روی زمیز بلند میشوم پشت درمیایستم و از شیشه خانه را تماشا میکنم “دختر کوچکم عروسکشو بغل گرفته با سه چرخه دور باغچه و حوض آب میگرده و آواز میخونه. در حیاط باز میشه، پسرم میاد تو، غمگینه. صدای ونگ بچه کوچولو از اتاقی دیگه… ” و اینکه نگاهی از دور دستها بر این غمها مینگرد، غم یک پسر، غم یک پدر. . اما “بازم تویی در کنار این حالتها، بله خودتی، فکر کن. مگه تو نبودی که اونا رو به وجود آوردی؟ تو پدر خانوادهای، اگه پسر غمگینه. تو میتونستی این غم روبهش ندی، یه خرده از بعضی چیزا، مثلا از خواهش و غریزههات جلو میگرفتی، درس و حسابی بگم، تو اصلا نمیبایستی اونا رو به وجود بیاری که حالا تو این دریای مجهول، میون اینهمه وزشهای مضطرب دردناک شکنجه نشن” … چه خیال میکنید، مگر میتوان ایستاد و به این زمزمهها گوش داد. ناگهان برگشتم “کم پرت و پلابگو، مگه دس من بود، مگه من خودم کی هسم، یه پدر غم زده. همهجا دور ورت نیگا کن. پسرای غم زده رو میبینی، منم یه پسر غم زدهم. اونچه همه رو به وجود آورده، یه نیروی قوی، یه سیر کورو محکوم بوده، به من چه. من چیکارم”ناگهان پیش چشم هر دوی ما، پسرم سگ شد و از خانه بیرون رفت. من چه بگویم. کی خیال میکردم که چنین چیزی پیش میآید. چه کسی میتوانست حدس بزند. “وانگهی کجا میتوان کسی را یافت و به او چشم غره رفت که مثلا “تو چنین و چنان کردی” ناگزیر کنج اتاق، زیر ملافه همیشه خوابیدهام و فکر میکنم “شایدم که تو میبایست جلو خود تو میگرفتی، از کجا معلومه که خطا نرفته باشی” وای، مگر این حرفها را به آسانی میشود گوش داد. وجودم همه زیر شکنجه است و بخاموشی میگریم و “و این کیه میون اتاق ملق میزنه، شک نیس خودمم، باریش سفید، مثه بچهها ازین ور اتاق به اون ور غلت میزنم. حالا از دیوار میزم بالا، آهان چه کیفی داره، گیج و منگم، دارم سر میخورم تار و زمین، و تو هوا چرخ میزنم، مثه یه حشره، حشره نه، تو هوا دارم چرخ میخورم، همین جور چرخ میخورم…
از کجا شروع کنم، اینجا خانهی ماست، هنوز نگاه غمناک مادرم به سوی آن اتاقست، همان اتاق زاویه که درست پشت اتاق من قرار گرفته. خواهرهایم از آنگاه که پا گرفتهاند، دیگر به آسمان نگاه میکنند. در آنجا چه میبینند، من بیخبرم. و هیچ پرسشی از آنان نکردهام. اما خودم درست اندر و امیان زمین و آسمانم. به روزگار کودکی مادر در گوشم زمزمه میکرد: “قال مکن، پدر، پدر تو بیمارست، در اتاق زاویه در بستر افتاده. قال مکن” و بعد ظرف غذا را به من میداد که برای پدر ببرم. این کار همیشه با گونهای ترس همراه بوده کاسه غذا را میبایست به روی دستها بگیرم، آنگاه برهنه پا آرام به سوی در پیش روم. و پشت در آهسته و بیصدا برکف ایوان بنشینم. کاسه غذا را مثل چیزی مقدس از زیر دربهدرون اتاق برهانم. اندک اندک که بزرگ شدم و خواهرانم جای مرا گرفتند، دریافتم غذا دادن به پدر در خانهی ما گونهای نیایش است. من بگاه کودکی بیش ازین از پدر نمیدانستم، مادرم نیز بیخبر بود نگاه غمناکش همه جای خانه را میگشت، آنگاه پشت در بستهی اتاق زاویه بیحرکت میماند؛ و در جواب پرسشهای من همیشه خاموش بود. خاموشی و نگاه او بیشک خالی بود، از هر ادراک و آگاهیی خالی بود. و من نومیدانه از هر کوششی چشم پوشیدم.
خواهرهایم جای مرا گرفتند، دیگر مراسم غذا دادن پدر را آنان انجام میدادند و من هر روز در اتاقم تنها تر میشدم. مادر بیخبر بود و هیچ نمیگفت. خواهرهایم به هنگام غذا دادن گویی چون گلی میشکفتند، و همین سراسر روح و زندگی آنان را پر میساخت. اما من بودم و پدری که هرگزش ندیده بودم. و میگفتند در اتاق تاریک زاویه بیمار افتاده. راه هرگونه جستجویی به رویم بسته بود. ناگزیر پناه به اتاقم بردم. ابتدا اتاق از هر جهت به نگاهم ناشناس آمد، گویی زادگاهی بود گمشده و هنوزم تولد نامعلوم. نمیدانم چه میگذشت و در چه حال به سر میبردم. آن سوی اتاق دریچهای دیدم که پردهای ضخیم سراسر آن را میپوشاند. شاید خودم پرده را آویخته بودم. برخاستم آن را به یکسو بردم. نگاهم به آفتاب افتاد که بردشت خاموش پشت خانه میتافت. نخستین بار بود که سایهی پدر را دیدم بیشک او نیز از دریچه اتاقش بسا به دشت و آفتاب نگریسته بود و من جا پای نگاهش را بر خلوت آفتاب میدیدم و غم او را تا به کوچهها دنبال میکردم.