که یکمرتبه صدایی میاد: این‎ دیگر منم که از فراز سقف سقوط کرده‎ام نومید و بدبخت. هیچ کس در اتاق نیست

که یکمرتبه صدایی میاد: این‎ دیگر منم که از فراز سقف سقوط کرده‎ام نومید و بدبخت. هیچ کس در اتاق نیست. از روی زمیز بلند می‎شوم پشت درمی‎ایستم و از شیشه خانه را تماشا می‎کنم “دختر کوچکم عروسکشو بغل گرفته با سه چرخه دور باغچه و حوض آب می‎گرده و آواز می‎خونه. در حیاط باز می‎شه، پسرم میاد تو، غمگینه. صدای ونگ بچه کوچولو از اتاقی‎ دیگه… ” و اینکه نگاهی از دور دستها بر این غمها می‎نگرد، غم یک پسر، غم یک‎ پدر. . اما “بازم تویی در کنار این حالتها، بله خودتی، فکر کن. مگه تو نبودی که اونا رو به وجود آوردی؟ تو پدر خانواده‎ای، اگه پسر غمگینه. تو می‎تونستی این غم روبهش ندی، یه خرده از بعضی چیزا، مثلا از خواهش و غریزه‎هات جلو می‎گرفتی، درس و حسابی‎ بگم، تو اصلا نمی‎بایستی اونا رو به وجود بیاری که حالا تو این دریای مجهول، میون‎ اینهمه وزشهای مضطرب دردناک شکنجه نشن” … چه خیال می‎کنید، مگر می‎توان‎ ایستاد و به این زمزمه‎ها گوش داد. ناگهان برگشتم “کم پرت و پلابگو، مگه دس من‎ بود، مگه من خودم کی هسم، یه پدر غم زده. همه‎جا دور ورت نیگا کن. پسرای غم زده رو می‎بینی، منم یه پسر غم زده‎م. اونچه همه رو به وجود آورده، یه نیروی قوی، یه سیر کورو محکوم بوده، به من چه. من چیکارم‎”ناگهان پیش چشم هر دوی ما، پسرم سگ‎ شد و از خانه بیرون رفت. من چه بگویم. کی خیال می‎کردم که چنین چیزی پیش‎ میآید. چه کسی می‎توانست حدس بزند. “وانگهی کجا می‎توان کسی را یافت و به او چشم غره رفت که مثلا “تو چنین و چنان کردی” ناگزیر کنج اتاق، زیر ملافه‎ همیشه خوابیده‎ام و فکر می‎کنم “شایدم که تو می‎بایست جلو خود تو می‎گرفتی، از کجا معلومه که خطا نرفته باشی” وای، مگر این حرفها را به آسانی می‎شود گوش‎ داد. وجودم همه زیر شکنجه است و بخاموشی می‎گریم و “و این کیه میون اتاق ملق‎ می‎زنه، شک نیس خودمم، باریش سفید، مثه بچه‎ها ازین ور اتاق به اون ور غلت می‎زنم. حالا از دیوار می‎زم بالا، آهان چه کیفی داره، گیج و منگم، دارم سر می‎خورم تار و زمین، و تو هوا چرخ می‎زنم، مثه یه حشره، حشره نه، تو هوا دارم چرخ می‎خورم، همین جور چرخ می‎خورم…

از کجا شروع کنم، اینجا خانه‎ی ماست، هنوز نگاه غمناک مادرم به سوی آن‎ اتاقست، همان اتاق زاویه که درست پشت اتاق من قرار گرفته. خواهرهایم‎ از آنگاه که پا گرفته‎اند، دیگر به آسمان نگاه می‎کنند. در آنجا چه می‎بینند، من‎ بیخبرم. و هیچ پرسشی از آنان نکرده‎ام. اما خودم درست اندر و امیان زمین و آسمانم. به روزگار کودکی مادر در گوشم زمزمه می‎کرد: “قال مکن، پدر، پدر تو بیمارست، در اتاق زاویه در بستر افتاده. قال مکن” و بعد ظرف غذا را به من می‎داد که‎ برای پدر ببرم. این کار همیشه با گونه‎ای ترس همراه بوده کاسه غذا را می‎بایست به روی‎ دستها بگیرم، آنگاه برهنه پا آرام به سوی در پیش روم. و پشت در آهسته و بی‎صدا برکف‎ ایوان بنشینم. کاسه غذا را مثل چیزی مقدس از زیر دربه‎درون اتاق برهانم. اندک‎ اندک که بزرگ شدم و خواهرانم جای مرا گرفتند، دریافتم غذا دادن به پدر در خانه‎ی ما گونه‎ای نیایش است. من بگاه کودکی بیش ازین از پدر نمی‎دانستم، مادرم نیز بیخبر بود نگاه غمناکش همه جای خانه را می‎گشت، آنگاه پشت در بسته‎ی اتاق زاویه‎ بیحرکت می‎ماند؛ و در جواب پرسشهای من همیشه خاموش بود. خاموشی و نگاه او بی‎شک خالی بود، از هر ادراک و آگاهیی خالی بود. و من نومیدانه از هر کوششی چشم‎ پوشیدم.

خواهرهایم جای مرا گرفتند، دیگر مراسم غذا دادن پدر را آنان انجام می‎دادند و من هر روز در اتاقم تنها تر می‎شدم. مادر بیخبر بود و هیچ نمی‎گفت. خواهرهایم‎ به هنگام غذا دادن گویی چون گلی می‎شکفتند، و همین سراسر روح و زندگی آنان را پر می‎ساخت. اما من بودم و پدری که هرگزش ندیده بودم. و می‎گفتند در اتاق‎ تاریک زاویه بیمار افتاده. راه هرگونه جستجویی به رویم بسته بود. ناگزیر پناه به‎ اتاقم بردم. ابتدا اتاق از هر جهت به نگاهم ناشناس آمد، گویی زادگاهی بود گمشده‎ و هنوزم تولد نامعلوم. نمی‎دانم چه می‎گذشت و در چه حال به سر می‎بردم. آن سوی اتاق‎ دریچه‎ای دیدم که پرده‎ای ضخیم سراسر آن را می‎پوشاند. شاید خودم پرده را آویخته‎ بودم. برخاستم آن را به یکسو بردم. نگاهم به آفتاب افتاد که بردشت خاموش پشت‎ خانه می‎تافت. نخستین بار بود که سایه‎ی پدر را دیدم بی‎شک او نیز از دریچه اتاقش‎ بسا به دشت و آفتاب نگریسته بود و من جا پای نگاهش را بر خلوت آفتاب می‎دیدم و غم‎ او را تا به کوچه‎ها دنبال می‎کردم.