📌داستانک. ✒مهستی محبی.. برگشت چیزی را از شاخه بردارد یا بیاویزد؟

📌داستانک
@matikandastan
📃فراموشی ✒مهستی محبی

برگشت چيزي را از شاخه بردارد يا بياويزد؟ يادش نمي آمد. همه شال و كلاه كرده بودند و شاخه ها بي برگ بودند هنوز. چيزي بر شاخه نبود. تنها گل سرخي كه سرزده آمده بود از خجلت سرختر شد و شكفت و گر گرفت ميان باغ مثل زخمی بر سینه ی یک چریک. تا دم در رفت. و همانجا ايستاد ميان دو لنگه ي چوبي قديمي كه بي تاب غژغژ مي كرد. همه سوار ماشين ها شدند و راه افتادند. تنها ماند. برگشت چيزي را از شاخه بياويزد كه فراموش كرده بود بياويزد. باد شاخه هاي باغ را مي پيچاند و چيزي در گوششان نجوا مي كرد. به دنبالشان دوید. در به آرامي باز شد. يادش آمد يادش رفته چيزي را كه يادش آمده بياويزد بردارد. دوباره برگشت که برش دارد. بر شاخه هیچ نبود. بر هیچ شاخه ای. سيگاري لاي انگشتانش بود. كبريت خالي بود. بر آتش اجاق آب ريخته بودند. گل را ديد و نزديك آمد تا با چهره ي گر گرفته ي او سيگار را روشن كند. سرش گيج رفت. همانجا پاي بوته نشست. چند قطره باران بر موهایش چکید. همان وقت بود که يادشان آمد فراموشش كرده اند. شير يا خط كردند چه كسي برگردد دنبالش. سكه كه فرود آمد ديدند شير و خط هر دو محو شده اند زیر باران. به اسمان نگاه کردند و فراموش كردند براي چه شير و خط انداخته اند. راهشان را كشيدند و به شهر برگشتند. آخرين سبگار لاي انگشتانش خيس شد. باران باغ را هم برداشته بود. گل سرخي كه سرزده آمده بود گونه هايش را شست و سپيد شد. جهان سپيد بود و باغ سپيد شد آنطور كه ديگر كسي باغ را به خاطر نياورد...
@matikandastan