«کشیش و دانشمند چه تفاوتی با هم دارند؟ کشیش سعی می‌کند تا از طریق ایمان به ناشناخته‌ها دست یابد

«کشیش و دانشمند چه تفاوتی با هم دارند؟ کشیش سعی می‌کند تا از طریق ایمان به ناشناخته‌ها دست یابد. اما دانشمند می‌کوشد با بهره‌گیری از مقولات واقعی و علم و دانش به آن آگاهی یابد. دانش جنبۀ عقلانی دارد. اما بیایید به عنوان مثال به مرگ فکر کنیم. فقط مرگ. مرگ تا ورای اندیشه اوج می‌گیرد.

«ما مارکسیست‌ها­ در نقش کشیشان فرو رفته‌ایم. ما می‌گویيم پاسخ مسئله را می‌دانیم: چگونه می‌توان همه را خوشبخت کرد؟ چگونه؟ کتاب مورد‌علاقۀ من در دوران کودکی انسان دو زیست نوشتۀ الکساندر بلایف بود. اخیراً بار دیگر آن را خواندم. این کتاب پاسخی به تمام آرمان‌گرایان جهان است... پدری پسر خود را تبدیل به یک انسان دو‌ زیست می‌کند. او می­خواهد تمام اقیانوس‌های دنیا را به پسرش ببخشد و با تغییر دادن ماهیت و طبیعت انسانی او خوشحالش کند. پدر مهندس برجسته­‌ای است... او معتقد است که چون کاشف رازی بوده است... پس خدا است. حال آن‌که پسرش را به مفلوک‌ترین مردمان تبدیل کرده است... طبیعت خود را به منطق انسانی لو نمی‌دهد، بلکه آن را می­فریبد و اغوا می‌کند.»

این است پاره‌ای دیگر از حرف‌های یک طرفۀ او، دست‌کم تا آنجا که به یادم مانده:
«پدیده‌ای چون هیتلر بسیاری از اذهان را برای مدت‌های مدید دچار دردسر خواهد کرد. آنان را تهییج و تحریک می‌کند. از این گذشته، چگونه روال کار و مکانیسم این روان‌پریشی گسترده رواج یافته است؟ مادران بچه‌هایشان را که گریه می‌کنند سردست بلند می‌کنند. در همین لحظه فوهرر آنان را می‌گیرد.
«ما مصرف‌کنندۀ مارکسیسم هستیم. چه کسی می‌تواند بگوید من از مارکسیسم سر در می‌آورم؟ شناخت لنین، شناخت مارکس است؟ مارکس در اوایل زندگیش... و مارکس در اواخر حیاتش... تاریک‌روشن‌ها، سایه‌ها، شکوفا‌ شدن، تمام پیچیدگی‌های آن برای ما ناشناخته است. هیچ‌کس نمی‌تواند چیزی به دانش ما بیفزاید. ما همه ترجمانی بیش نیستیم...

«در حال حاضر همان‌قدر درگیر گذشته هستیم که بر‌حسب عادت به آینده. من همچنین فکر می‌کردم که در تمام عمر از این قضیه بدم می‌آمده، اما معلوم شد که عاشقش بودم. عاشق؟... چگونه ممکن است کسی این تالاب پر از خون را دوست داشته باشد؟ عاشق این قبرستان باشد؟ چه گند و گه‌هایی­، چه کابوس‌هایی... چه خون‌هایی که با آن­ درآمیخته...اما من واقعاً دوستش دارم.
«موضوع جدیدی برای پایان‌نامه‌ام به استادمان پیشنهاد کردم: سوسیالیسم به عنوان یک اشتباه روشنفکرانه. جوابش این بود: جفنگ است. مثل آن بود که من بتوانم کتاب مقدس و یا مکاشفات یوحنا را با توفیقی یکسان رمزگشایی کنم. خوب، جفنگ هم خود نوعی خلاقیت است... پیرمرد گیج شده بود. تو خودت او را می‌شناسی، می‌دانی که یکی از آن چسونه‌های پیر‌ و‌ پاتال نیست، ولی هر اتفاقی که می‌افتاد برایش یک تراژدی محسوب می‌شد. مجبورم که پایان‌نامه‌ام را بازنویسی کنم، اما او چگونه می‌تواند زندگی خودش را بازنویسی کند؟ هر یک از ما باید فوراً خود را مداوا کند. یک بیماری ذهنی وجود دارد -گروهی، یا انفرادی، اختلال شخصیتی. مردمانی که مبتلا به آن هستند نام، موقعیت اجتماعی، دوستان و حتی کودکان و اوضاع زندگی خود را فراموش می‌کنند. این یعنی تلاش و زوال شخصیتی... وقتی کسی نتواند پیوندی میان مسئولیت رسمی و باور حکومتی و نقطه‌نظرهای خود و تردیدهایش برقرار سازد، آنچه می‌اندیشد چقدر درست است و آنچه می‌گوید چقدر صحیح است. ویژگی‌های شخصیتی به دو یا سه گروه تقسیم می‌شود... تعداد زیادی معلم تاریخ و پروفسور در بیمارستان‌های روانی وجود دارد... بهترین‌شان در حال تلقین چیزی بوده‌اند و بیشترین‌شان فاسد... دست‌کم سه نسل... و شماری هم آلوده... چگونه به شکلی اسرارآمیز هر چیزی از صراحت می‌گریزد... وسوسۀ مدینۀ فاضله...

«جک لندن را در نظر بگیرید... به یاد بیاورید داستان او را دربارۀ این‌که چگونه می‌توان حتی زمانی که لباس مهارکنندۀ مجانین را به تن دارید، همچنان به زندگی ادامه می‌دهید. در چنین لباسی فقط می‌شود به خود پیچید و یا خم شد، اما به آن عادت می‌کنید... می‌توانید حتی به عالم رویا بروید...»

حالا من به تحلیل آنچه او گفت می‌پردازم... با توجه به رشته افکار او... متوجه می‌شوم که آمادۀ عزیمت بوده است...
یک زمانی که در حال چای خوردن بودیم، بی‌مقدمه گفت: «می‌دانم چقدر فرصت دارم...»
همسرم جیغ کشید که: «وانیا، این چه حرفی است که می‌زنی! ما می‌خواستیم ازدواج کنیم.»
«شوخی کردم. می‌دانی که حیوانات هرگز خودکشی نمی‌کنند. آن‌ها از مسیر خود خارج نمی‌شوند...»