رویارویی نویسنده «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» با آسیب زدن به درختان جنگل!

@matikandastan
رویارویی نویسنده «پاییز از پاهایم بالا می‌رود» با آسیب زدن به درختان جنگل!

لیلا صبوحی خامنه: ◀علی‌رغم پیشنهادهایی که گاهی از برخی ناشران داشتم، ترجیح داده بودم کتاب مستقلی چاپ نکنم. ترجیح دادم تا زمانی که کاری ننوشته‌ام که فاصله نسبتاً قابل توجهی از حد متوسط داشته باشد، بابت یک کار ضعیف یا متوسط، به درختان جنگل و جیب مردم و سلیقه خوانندگان آسیب نزنم.

◀حضور فیزیکی در پایتخت اگرچه مهم است کاملاً تعیین کننده نیست. نکته اصلی در همان ارتباط با نویسندگان و ناشران است و زندگی در پایتخت هم به دلیل سهولت ایجاد این ارتباط است که اهمیت پیدا می‌کند. من این رفاقت‌ها و دست‌کم آشنایی‌ها را اصلاً چیز بدی نمی‌دانم. هرکدام از ما هم جای یک ناشر بودیم که می‌خواهد خودش روی یک کتاب سرمایه‌گذاری کند و خودش آن را بفروشد، ترجیح می‌دادیم بر کارهایی وقت بگداریم که دست‌کم شناخت اولیه‌ای از نویسنده‌اش داریم. من معتقدم اقدام به چاپ کتاب پیش از ایجاد این رفاقت‌ها و ارتباط‌ها یک جور اتلاف وقت و انرژی و سرمایه است.

◀ نویسندگان جوان عجله نکنند و کمی ‌به درختان رحم کنند. کار را از مجله‌ها و مسابقات ادبی شروع کنند و اگر در این زمینه علی‌رغم تمام تلاش‌ها توفیقی به دست نمی‌آورند، مطمئن باشند که کتاب موفق و ماندگاری هم نمی‌توانند چاپ کنند.

◀تقریباً اطمینان دارم که تا وقتی مشاعرم درست کار می‌کند، مجموعه داستان چاپ نخواهم کرد. داستان‌های کوتاهی که به عنوان تمرین و سیاه مشق نوشته‌ام در نوشتن این رمان خیلی به من کمک کرده‌اند. آن‌ها به من کمک کرده‌اند که نوع نگاه و شیوه نگارشم را بطور عمومی ‌در معرض قضاوت بگذارم و تا حدودی چشم و گوش مخاطبانم را با اسمم آشنا کنم. اما تأثیر این کوتاه نوشتن‌ها در کارهای بعدی من حتی بیشتر از این هم هست. کار دوم و سومی ‌که در حال نگارششان هستم، ایده‌هاشان برگرفته از چند تا از داستان‌های کوتاهی است که قبلا نوشته‌ام.

◀روستای ایتگین که در کار دوم من هم دستمایه قرار گرفته، یک جغرافیای کاملاً ذهنی است که در بافت یک جغرافیای کاملاً عینی قرار گرفته است. منطقه ارسباران، قره‌داغ، اوچ‌هاچا و حتی روستاهای همجوار مثل قلندر کاملاً عینی هستند، اما در آن منطقه، روستایی به نام ایتگین(گمگشته) وجود ندارد. اگر هم داشته باشد، من از آن بی‌اطلاع بوده‌ام. باید بگویم که نه ایتگین و نه هیچ مسأله بومی ‌و جغرافیایی دیگری دغدغه من برای نوشتن نبوده و فقط بافت جغرافیایی کار من است.

◀من چندان به اقلیمی ‌بودن این کار معتقد نیستم. اگر هم اقلیمی ‌مطرح باشد، بیشتر اقلیم خود تبریز است تا روستایی که اغلب فصل‌های داستان در آن روایت می‌شود. کار اصلی من در تلاش برای تشخّص دادن به زبان این کار به عنوان داستانی که در منطقه آذربایجان روی می‌دهد، در جایی غیر از این دیالوگ‌ها صورت گرفته است. این تشخص که باعث شد تا چالش‌های زیادی بین من و ویراستار کار هم به وجود بیاید، در سراسر سطح کار و روایت وجود دارد. غلط‌های عمدی در کاربرد حروف اضافه، فعل‌های کمکی و... مثل «از کسی قهر کردن» به‏جای «با کسی قهر کردن» یا «سلام دادن به کسی» به‏جای «سلام کردن به کسی» و... که جای جای روایت این داستان به چشم می‌خورد، در واقع یک‌جور گرته‌برداری مستقیم از عبارت‌های ترکی هستند که ترک زبان‌ها معمولاً به طور سهوی در گفتار فارسی‌شان به کار می‌برند. سر این غلط‌های عمدی همان طور که گفتم خیلی با ویراستار کلنجار رفتیم.(منبع: روزنامه قدس)
@matikandastan