یک داستان کوتاه کوتاه از مهستی محبی قهوه

يك داستان كوتاه كوتاه از مهستي محبي ًقهوهً

عطرم را موج می دهم از موهایش تا مهتاب داغ سپتامبرمزارع قهوه . وقتی با نگاهی خیره لب بر لبم می گذارد خون قهوه ایم در رگهایش آوازهای اندوهناک پولیانا را نجوا می کند تا بنویسد سوسانا باربر عزب چهل ساله ی فروداگاه بین المللی نایروبی که بعد از نزاعی خونین با پدر معشوقه اش مزرعه را ترک کرده بود با خواندن داستانی در کتابی جا مانده از مسافری در شلوغی اوایل ژانویه برای اولین باردستکشش را در آورد و با سه انگشت باقیمانده دست چپ دفتری را امضا کرد , پشتش را بعد دوازده سال راست کرد و روز بعد در بندری پیاده شد تا سوسانامی دوازده ساله که هر عصر از روستا تا اسکله می دوید دست چپ او را بر چشمهایش نهد.