📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
یک داستان کوتاه کوتاه از مهستی محبی قهوه
يك داستان كوتاه كوتاه از مهستي محبي ًقهوهً
عطرم را موج می دهم از موهایش تا مهتاب داغ سپتامبرمزارع قهوه . وقتی با نگاهی خیره لب بر لبم می گذارد خون قهوه ایم در رگهایش آوازهای اندوهناک پولیانا را نجوا می کند تا بنویسد سوسانا باربر عزب چهل ساله ی فروداگاه بین المللی نایروبی که بعد از نزاعی خونین با پدر معشوقه اش مزرعه را ترک کرده بود با خواندن داستانی در کتابی جا مانده از مسافری در شلوغی اوایل ژانویه برای اولین باردستکشش را در آورد و با سه انگشت باقیمانده دست چپ دفتری را امضا کرد , پشتش را بعد دوازده سال راست کرد و روز بعد در بندری پیاده شد تا سوسانامی دوازده ساله که هر عصر از روستا تا اسکله می دوید دست چپ او را بر چشمهایش نهد.