📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
از من ناراضی بود، از مادرم ناراضی بود، از خواهر و برادر و صاحبخانه و همسایه ناراضی بود
@vagoyeha
بابام از من ناراضی بود، از مادرم ناراضی بود، از خواهر و برادر و صاحبخانه و همسایه ناراضی بود. امّا از خدا راضی بود. آه می کشید، محکم به پیشانیاش میزد و میگفت: «شکر!»
یک روز گفتم: «بابا چرا شکر؟» با پشت دست بیهوا تو دهنم زد... من دهنم را با دستم گرفتم و آمدم دم باغچه نشستم و تو خاک تف کردم، حبابهای روی تف را نگاه کردم و زدم به پیشانیم و گفتم: «شکر!»
بعد پوست هندوانهی کنار جوی را برداشتم و زدم تو سرِ سگِ زردی که همیشه کنار تیر چراغبرق چرت میزد. سگ زرد فقط چشمهایش را باز کرد، نگاهم کرد و دوباره چشمهایش را بست و شاید گفت: «شکر!»
☞ @vagoyeha