📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
راوی پسر جوانی از پایین شهر تهران است که ماجرایی را تعریف میکند
راوی پسر جوانی از پایین شهر تهران است که ماجرایی را تعریف میکند. زبانِ داستان شبیه جاهلها و لاتهای پایین شهر است اما شخصیت داستان دانشگاه میرود و نویسنده است.
برخی از جملات کتاب - اما این بد آدم رو افسرده میکنه. اینکه یه نفر ساعت هفت صبح با شورت و عرقگیر افتاده باشه رو کاناپه و یه جامجم پارهپوره پایین پاش باز باشه و مخمصهی مایکل مان ببینه و بمیره. بعضی وقتها بابام رو تصور میکنم که تو یه جای خیلی خیلی سفید بیدار میشه. بعد یه چند دقیقهای کز میکنه تو خودش و کلهاش رو میچرخونه اینور و اونور، دنبال آلپاچینو. این اذیتم میکنه. خیلی. (ص 21)
اصلش تنها کسی که تو پارک تماشا کردن داشت اون پیرمزده بود که داشت تاب میخورد. یعنی خیلی معرکه بود دیگه. یارو با عصا و این داستانها نشسته بود رو اون تاب زرده و یه رقم دور برداشته بود بالاپایین میرفت که اگه میخورد زمین، کل استخونهاش مرخص بود. بعد هرچی هم ننه بابای بچهها لیچار و اینها بارش میکردن که شاید بیخیال شه بیاد پایین کار خودش رو میکرد. قشنگ داشت رو اعصاب شصت نفر لامبادا میرفت یعنی. بعضی وقتها که به اون روز فکر میکنم، میبینم یارو تنها کسی بود که تو اون پارکه ادا و اینها تو کارش نبود. میخوام بگم یارو جدا تماشا کردن داشت، چون واقعا از ته دل شنگول بود. این طوریها. (ص 69)
قوچ، نویسنده: #مهدی_اسدزاده
#دوشنبه#چوب_الف