📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
«رنج نوشتن».. از نگاه دیگران او آدم بی بند باری است که حتی قادر به تمیز منافع شخصی خود نیست
« رنج نوشتن »
نویسنده همان آدمی است که معشوقش را – همانی که سال ها منتظرش بوده و در آتش وصالش می سوخته – سر ِ چهار راه می کارد ، سر ِ قرار حاضر نمی شود ، تا به قرار ملاقات دو دلباخته توی داستانش برسد. از نگاه دیگران او آدم بی بند باری است که حتی قادر به تمیز منافع شخصی خود نیست.
او یک « دیگری » است. و از همین رو به خلاف عقاید جاری، وقتی به پیشواز مادر پیرش که توی فرودگاه منتظر اوست می رود، دیگر یک زن و یا مردی نیست که به روال عادی پیشواز مادر رفته است.
مادر به یکباره می بیند :
این آدم فرزند اوست، اما در طول راه چیزهایی می گوید که ربطی به جنس رابطه و زندگی آنان ندارد.
نویسنده در طول مسیر دارد با کاراکترش حرف می زند. مادر دچار هراس می شود .این ترس ناشی از عدم شناخت است.او دیگر فرزندش را نمی شناسد . و این غم انگیز است.
در اینجا مادر ، مادر است. اما فرزند ، دیگر فرزند نیست . او نویسنده است و مادر در آن لحظه به طرز دردناکی به سوژه تبدیل شده است. و این سوژه بودگی در طول زندگی برای همه ی بستگان و نزدیکان یک نویسنده اتفاق می افتد.
این را مادر ، معشوق ، همسر ، فرزند ، خواهر ، برادر ، پدر ، دوست ، همکار و ... وی تجربه خواهند کرد، اما درک نخواهند کرد.
و این نقطه آغاز سوءتفاهم، و شروع رنج است. هم برای نزدیکان ، هم برای نویسنده . اما در اینجا رنج نویسنده از رنج ِ دیگران است. و از همین رو بی کران و پایان ناپذیر است .چرا که :
دیر یا زود دیگران، او را آدمی خود رای، خودپسند ، بدعنق، مردم گریز و حتی ستمگر می خوانند. چرا که حتی رعایت مادرش را هم نمی کند. حق هم دارند. اگر نرفتن سر ِ قرار ملاقات مادر، معشوق و یا هر کس دیگری که ما به لحاظ عاطفی و یا اخلاقی به آنان متعهد هستیم، ستمگری و بی بند و باری نیست پس چیست ؟
اگرچه این وقفه و اخته گی در ارتباط ، سبب رنج اطرافیان و سلب اعتماد آنان به نویسنده می شود ، اما دیگران ، به محض اختراع برچسب های " ستمگر " خود رای " دیوانه " " خیانت کار " و امثالهم، و نسبت دادن آن به نویسنده، از رنج شناخت رهایی می یابند . اما طرف دیگر قضیه ابدا این طور نیست. ابدا با یک خط کشی ساده و انتساب مسئله به نوعی خسران و یا بیماری شناخته و ناشناخته ، کار پایان نمی گیرد. زیرا این طرف ِ رابطه ، نویسنده قرار دارد که قادر به تمیز واقعیت از خیال نیست. او اساسا این دو را یکی می انگارد و همتراز می بیند. و این را دیگرانی که با او زندگی می کنند هرگز در نخواهند یافت.
و از طرفی نمی دانند در درون نویسنده چه کشمکش عظیمی در جریان است. چه تلاش مستمر و بی پایانی وجود دارد تا وی بتواند به نوعی توازن پایدار و منطقی، بین آدم هایی که دوستشان دارد و با آن ها زندگی می کند ، و آدم هایی که توی سرش زندگی می کنند برسد .
اینجا تلاش سیزیف وار او آغاز می شود.
نویسنده مادامیکه نویسنده است، نمی تواند به این توازن برسد.این را می داند . اما نمی خواهد به آن تن دهد .چرا که در نظر او ، آدم های توی سرش واقعی تر از آدم های اطرافش هستند . و این آغاز دیوانگی و منشا رنج بی کران و در عین حال شیرین اوست. شیرین به این دلیل که او عاشقانه آن را انتخاب کرده است.
این دیوانگی — به زعم دیگران — همان اتفاقی است که برای اغلب نویسندگان بزرگ و خلاق می افتد و خواهد افتاد . چنانکه در اواخر عمر برای « گابو» اتفاق افتاده بود و دیگر نزدیکانش را نمی شناخت و وقت دیدار نام شخصیت های داستانش را صدا می زد .
حتی اگر در خوشبینانه ترین حالت بپذیریم که بیماری گابو نه دیوانگی ، که زوال عقل ناشی از کهولت سن بود ، آیا همین آلزایمر، تلاش خود به خودی مغز وی، برای به فراموشی سپردن رنج ِ مدام ِ انواع شخصیت هایش نبود ؟ شخصیت های پیچیده ای — اعم از زن و مرد ، پیر و جوان ، قاتل و مقتول ، عاشق و معشوق و فاسق و روسپی و ... — که سال ها در ذهن او زندگی کرده بودند و ذهن به طور عادی قادر به تحمل درد و رنج آن ها نیست ؟
در این فرایند ، در نهایت نویسنده تنها خواهد شد . در حقیقت تنهایش خواهند گذاشت. تا با همان آدم های درون خودش که عاشقشان است زندگی کند.
و البته که این تنهایی حدی از دیوانگی است...
از مجموعه زیر چاپ "قرارداد عاشقانه ترکمانچای.
@ghasemkashkuli کانال