گلشیری- ببینید این مسئله در «بوف کور» شاید مقداری مطرح باشد، این بحث شک در مورد نوشتن، وقتی که هدایت می‌گوید که مثلا دردها را نمی‌

گلشیری- ببینید این مسئله در «بوف کور» شاید مقداری مطرح باشد، این بحث شک در مورد نوشتن، وقتی که هدایت می‌گوید که مثلاً دردها را نمی‌شود بیان کرد، ولی اینکه ببینیم که دارد سعی می‌کند و نشود و بکند و نشود، این مسئلۀ اصلی است. مثلاً فرض کنید بهرام صادقی گاهی شک می‌کند، در مورد همه‌چیز، شک در مورد داستان هم می‌کند، اما این وارد داستان نمی‌شود، وارد عرصۀ داستان نمی‌شود. من برگردم به همان حرف اصلی، به‏نظر من چیزی را که در اینجا نداریم و کم هست، و من همیشه مسئله‌ام است، شاید هم سلیقۀ من است، که من می‌گویم چرا باید ورق بزنیم، چرا باید بعدش را بخوانیم. اگر کسی به‏ من بگوید که من دارم تقابل بین نوشتن و عکس را ایجاد می‌کنم مثلاً، خوب می‌گویم باشد، خوب است، خوب کاری داری می‌کنی، ولی ضمناً من قصه می‌خواهم بخوانم، یعنی چیزی که به‏نظر من در اینجا کم است و ایجاد شور نمی‌کند خط داستانی است. من فکر کردم مثلاً رفتن است، می‌دانید، یا نرفتن است یا فرض را بگیرید مثلاً شناخت شخصیت‌ها، همۀ اینها دوم است، مرحلۀ دوم است، مرحلۀ اصلی آن چیزی است که باید اتفاق بیفتد، یعنی من به‏نوعی، نه به آن صورتی که موآم می‌گوید، موآم می‌گوید باید داستانی را که می‌خوانیم بتوانیم تعریف کنیم، من البته این را قبول ندارم، ولی این را قبول دارم که یک طعم قصه، به معنی Story، نه به معنی مثلاً فرض کنید داستان کوتاه، باید برای من بماند، توی ذهن من بماند که نمی‏توانم تعریف کنم، اما می‌فهم آن را. حرف من با موآم متفاوت است. به‏نظر من این را کم دارد. دومین نکته که گفتم ولی باید روش تکیه کرد، حضور مدام مخاطب است. این حضور گاهی اوقات لنگ می‌زند. این حضور یعنی گاهی اوقات آدم باید برگردد، یک چیزی را دو باره بحث بکند، یک چیزی را دوباره شرح بدهد، این یعنی حضور مخاطب، یعنی اینکه طرف خیلی‌ها را می‌شناسد، می‌دانید؟ مگر اینکه فرض بگیرید اصلاً اینها را نمی‌شناسد، فقط آمده عکس گرفته و رفته است. ما از حضور ذهنی مخاطب استفاده می‌کنیم برای فشرده کردن مطلب و برای ایجاد راز. نکتۀ بعدی، مقصود من این است که فاقد راز است داستان، و این راز از طریق ذهن مخاطب می‌توانست ایجاد شود. یعنی ما بین سطور را نمی‌خوانیم. اگر حضور مخاطب بیشتر بشود، ما بین سطور را مجبوریم بخوانیم و دیگر... حالا فعلاً بس است. (بخشی از جمع خوانی داستان مکث آخر یونس تراکمه در جلسات گلشیری. متن کامل در شرق: http://www.sharghdaily.ir/News/80736/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8F%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D9%85%D8%B9) @dastanirani