شیخ را گفتند: «فلان کس برروی آب می‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی (قورباغه) وصعوه ای (پرنده‌ای کوچک) نیز برود.» گفتند: «فلان کس در هوا

شيخ را گفتند:« فلان كس برروي آب مي رود.» گفت: « سهل است، بزغي(قورباغه) وصعوه اي(پرنده اي كوچك) نيز برود.» گفتند:« فلان كس در هوا مي پرّد.» گفت: « مگسي وزغنه اي(پرنده اي شكاري) مي پرد.» گفتند: « فلان كس در يك لحظه از شهري به شهري مي شود. شيخ گفت شيطان نيز دريك نفس ازمشرق به مغرب مي شود. اين چنين چيز ها را بس قيمتي نيست. مرد، آن بُوَد كه درميان خلق بنشيند و برخيزد و بخسبد و بخورد و در ميان بازار در ميان خلق داد و ستد كند و با خلق بياميزد و يك لحظه، به دل، از خداي غافل نباشد.» (اسرار التوحيد)