📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢فوت و فن روایت از زندگی.. 📄چطور «زندگینگاره» بنویسیم؟. [بخش دوم به انتخاب ماتیکان داستان]
📢فوت و فن روايت از زندگی
📄چطور «زندگینگاره» بنویسیم؟
[بخش دوم به انتخاب ماتیکان داستان]
@matikandastan
ويليام زينسر: وقتی سرگذشت خانوادهتان را مینویسید سعی نکنید «نویسنده» باشید. حالا احساس میکنم پدرم که سعی نمیکرد نویسنده باشد، نسبت به من که دائما درحال جان کندنام، نویسندهی غریزیتری است. اگر خودتان باشید، خواننده همهجا دنبالتان خواهد آمد. اگر برای نوشتن زور بزنید، خوانندهها از دستتان میگریزند و پا به فرار میگذارند. ساختهی شما مساوی است با خودتان. تعامل اصلی در خاطرات و تاریخچهی شخصی، تعاملی است بین شما و تجربهها و احساساتی که به یاد میآورید.
پدرم در خاطرات خانوادگیِ خود، ضربهی روحی اساسی کودکیاش را از قلم نینداخته بود: جدایی ناگهانی پدرومادرش وقتی که خودش و برادرش، رودُلف، هنوز پسربچههای کمسنوسالی بودهاند. مادرشان دختر یک مهاجر آلمانی خودساخته به نام ه.ب.شارمان بود که در نوجوانی در یک واگن سرپوشیده همراه جویندگان طلا به کالیفرنیا رفته بود و در همین سفر مادر و خواهرش را هم از دست داده بود. فریدا شارمان غرور و جاهطلبی عمیق خود را از پدرش به ارث برده بود و وقتی با ویلیام زینسر، مرد جوانِ خوشآتیهای در حلقهی دوستان آلمانی-آمریکاییاش ازدواج کرد، مادربزرگم او را به چشم پاسخی برای امیال فرهنگیاش میدید. میتوانستند عصرها به کنسرت و اپرا بروند یا مهمانی بگیرند. اما کاشف به عمل آمد که مرد خوشآتیه اصلا چنین علایقی ندارد. خانه برای این بود که او بعد از شام روی صندلیاش چرت بزند.
براساس شناختی که از مادربزرگم در پیری دارم، میتوانم تجسم کنم که چطور بیحالیِ پدر بزرگم بر سر فریدا زینسرِ جوان آوار شده بود. مادر بزرگم در پیری با شوقِ زیاد خودش را میرساند به کارنِگیهال و پشت پیانو برامس و بتهوون مینواخت، به اروپا سفر میکرد و زبانهای خارجی یاد میگرفت و به من، پدرم و خواهرانم گوشزد میکرد خودمان را از نظر فرهنگی پرورش دهیم. انگیزهاش برای برآوردنِ آرزوهای ازدسترفتهی ازدواجش از بین نرفته بود اما علاقهی آلمانیِ بیش از حدش به ایرادگیری از دیگران، تمام دوستانش را پراند و در هشتادويكسالگی در تنهایی مرد. (منبع: داستان همشهری، تير ٩٢)
@matikandastan