«نامه‌ای در دست داشت. سرش را بالا کرد و به من نگاه کرد. بعد باز به نامه نگاه کردو بعد باز به من

"نامه ای در دست داشت. سرش را بالا کرد و به من نگاه کرد. بعد باز به نامه نگاه کردو بعد باز به من .پشت سرش رفت و امد لکه های قرمز اخرایی و ماهونی اسبها ر ا می دیدم که آنها را به آبشخور می بردند. گل و لای آنقدر پرپشت بود که تا قوزک پای ادم توی ان فرو می رفت اما یادم می اید که شب ناگهان یخ بسته بود و اک فنجان قهوه اش را به دست گرفته بود و وارد اتاق شد و گفت سگها گل ها را می خورند" بخش آغازی رمان جاده ی فلاندر کلود سیمون ترجمه ی منوچهر بدیعی انتشارات نیلوفر برنده ی جایزه ی نوبل