📢دخترانی که پرویز دوایی عاشقشان بود …

📢دخترانی که پرویز دوایی عاشقشان بود...
@matikandastan

مهدی یزدانی خُرم: کلمات پرویز دوایی همیشه جان بخش ترین ها بوده اند برای من...شاید خیلی ها داستان های او را صرفن خاطره، نوستالژی یا غم نامه ی گذشته بدانند، ، اما وقتی در هجده ساله گی ام «باغ» را خواندم تا همین لحظه کلمات اش را بر چشم می گذارم...دوایی از روزهای رفته می نویسد، از دخترانی که عاشق شان بود، کودکی، مرگ، تهران کهنه نازنینم، از کافه ها، از سینمای هما که «سوخت»...او از سال پنجاه و دو در پراگ زنده گی می کند و چهل و اندی سال است شهرش را ندیده...پیر شده، دوستان اش رفته اند اما هر وقت تلفن می زنم به او و آن صدای نازنین می ریزد در گوشی احساس می کنم با حافظه ی شهر حرف می زنم...با روحی که همواره عاشق پیشه بوده...سال ها پیش عکسی از او یافتم، از جوانی اش، از سال هایی دور.در شرق چاپ اش کردم همراه مقاله ی بسیار مفصل ام با نام «دیروز وقتی جوان بودیم»...تلفن زد، محبت بسیار کرد و گفت آن عکس را از کجا آورده ای؟ گفتم اتفاقی در یک آرشیو بوده.گفت گمان کنم یکی از دختران دانشکده از من برداشته باشدش...و خندید.دوایی برای من یک گنج شخصی ست...ورای نقد و روایت و کار...نمی خواهم داستان های اش را به چشم انتقادی بخوانم...خودم را می سپارم به «بازگشت یکه سوار» تا بروم به دزدیده سینما رفتن های نوجوانی اش، به «ایستگاه آبشار» عزیز که قلبم را پر خون کند، به «باغ»، «سبز پری»، «بلوار دل های شکسته». به نامه های پرتعدادش...به آن نثر عجیب...در جهان او غم، مرگ و عیش کنار هم جا خوش کرده اند...بوها و رنگ ها...دوایی گنج شخصی من و البته خیلی هاست...همیشه کتاب های اش نزدیک دست ام است تا لیز بخورم در آن نثر آهنگین و دخترانی که در باد گم شدند...گاهی که روح ام خسته می شود به او پناه می برم، به مردی که در پراگ تهران را ساخت...باید بلند شوم به او که هنوز شیفته ی کلاسیک های سینماست و سرخوش با آن ها زنگی بزنم و بگویم آقای دوایی راستی آخرین بار کی عاشق شدید؟ کی «سامورایی» ژان پیر ملویل را دیدید؟ راستی آخرین بار کی به کودکی پر رنگ تان فکر کردید؟ و او بخندد...باید هرچه زودتر تلفن بزنم...باید...
@matikandastan