📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
اصلا هیچ وقت نمیدیدم آن دو تا مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند
http://telegram.me/anjomane_dastani_rahtaab
" اصلاً هیچ وقت نمی دیدم آن دو تا مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند. همیشه یا بی صدا و بی حرکت هر کدام گوشه ای کز می کردند و به نظر می آمد که با هم قهر باشند یا با هم جر و بحث می کردند و سر همدیگر داد می زدند. برای همین بود که به هر دوی آنها گفتم بیچاره. اول به پدرم گفتم، چون او ملاحظه هم می کرد، اما مادرم فقط بلد بود غُر بزند، عربده بکشد و جر و بحث کند. پدرم می خواست همه چی را ماست مالی کند و تمام کند. مثلاً وقتی سر صبح آب تنی نکردن توی رودخانه بگو مگو شد، پدرم تسلیم شد و گفت: "باشه، دیگر نمی رم آب تنی، خوب شد؟" و تمامش کرد. اما بعد به بهانه حمام، صبح زود از خانه می آمدیم بیرون و می رفتیم لب آب."
اما آقای گلچین- معلم کلاس چهارم راوی است. یاد او سال ها، در لایه های ذهنی او مدفون است و با فعال شدن ضمیر ناخودآگاهش، به تعقیب خاطرات و سرنوشت او می رود. در دنیای " گاو خونی" آقای گلچین حضور مه آلود، فراگیر و راز آلود دارد. او به عنوان قهرمان بزرگ شنای اصفهان، چند بار بر سکو ایستاده است. در کلاس از رشادت های خود می گوید و زنگ های تفریح به جای این که در دفتر با همکاران خود چای بنوشد، پشت میز برای شاگردها بازو می گیرد و آنان هم دور میز کلی کیف می کنند. حتا وقتی راوی او را در خواب می بیند " زیرپوش آستین کوتاهی که صورت بزرگ بروس لی روی آن کلیشه شده" بر تن دارد و بازوانش با هر تکان منقبض می شود و زیر نور ماه برق می زند. او هم صبح به صبح در زاینده رود تطهیر می کند و هر روز به یک قسمت از رودخانه می رود تا ناشناخته ها را بهتر دریابد و در پایان، با مرگی شگفت انگیز و راز آلود، در زاینده رود نزدیک باتلاق گاوخونی جان می سپارد.
راوی خود قهرمانی است که برای جست و جوی حقیقت از دو صورت مثالی " جستجو" و "پا گشایی" پیروی می کند تا مانند پدر و آقای گلچین جاودانگی را دریابد. در " جست و جو" قهرمان به سفری طولانی می رود تا در آن به کارهای ناممکن دست زند. به فرض با غول بجنگد، معماهای مشکل را حل کند و پس از غلبه بر تمامی ناممکن ها، کشور خود را نجات دهد. الگوی " پا گشایی" هم قهرمان اسطوره ای، طی دوره ای آزمون های دردناک را تجربه می کند تا از جوانی خام و بی تجربه به مردی خردمند تبدیل شود. او از اصفهان به تهران می آید تا در این شهر به بلوغ رسد. در این هجرت علاقه ای به بازگشت ندارد و هر گاه که به ناچار، برای فوت پدر و طلاق همسر، مدتی کوتاه به اصفهان بر می گردد، با یک دنیا کسالت و ناآرامی مواجه می شود. او اصفهان را خانه خود نمی داند و به صراحت می گوید، " خانۀ اصلی من هنوز همین آلونک شراکتی تهران بود". ابتدا جوانی خام و ناپخته است و روحش تا جاودانگی و سعادت راهی طولانی دارد. به همین خاطر در اصفهان از شنا کردن در آب هراس دارد و در کنار رودخانه فقط به تماشا می نشیند اما پس از دشواری هایی که روح او تجربه می کند، جست و جوهایش به بار می نشیند و چون پدر و آقای گلچین به اشراقی می رسد، راز جاودانگی را در می یابد و همراه با پدر خود را دلیرانه به آب می سپارد تا در بی نهایتی نامیرا به ابدیت بپیوندند.