📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
داستانک/. با آدمخوار
داستانک/
@matikandastan
همذاتپنداری با آدمخوار
در آن دشت دهشتناک سراغ آدمخوار میرفتیم؛ من و مردی که تفنگ و شمشیر و خنجر و گرز و تبر، از دوش و کمرش آویزان بود. مرد میگفت: «شک نکن که ما موفق میشیم»!
میخواستیم آدمخوار را فریب بدهیم؛ مبادا یک روز صبح که از خواب بلند میشویم خود را توی دیگِ جوشان ببینیم.
دشت پر بود از پشتههای جنازه. درخت و گل و گیاه سوخته بود و همهجا را زغال و خاکستر گرفته بود. جنازهها خونالود بودند و آمیزهی سادهای از پوست و استخوان؛ گاهی هم کالبدی تکهپاره یا جزغاله.
در راه، همراهم کنار جنازهای ایستاد که دمر روی کندهی سوختهی درختی افتاده بود. تبرش را بالا برد و روی کاسهی سر جنازه –که پسری جوان مینمود پایین آورد. جنازه تازه بود و خون به صورتهامان پاشید. مرد با همان بار سنگین آهنش روی جوان آش و لاش خم شد و خون دور و بر شکاف عمیق را لیسید. هاج و واج و در حالی که به من احساس دلآشوبه دست داده بود، دیدم که مرد خنجر کشید و با آن پاره پاره مغز جوان را بیرون آورد و گذاشت دهنش.
راه که افتادیم، گفتم: قرار نبود همچین کاری بکنیم!
همراهم برگشت و انگار که چیزی شنیده که انتظارش را نداشته، گفت: بالاخره باید آدمخوارو فریب بدیم دیگه! باید ما رو از خودش بدونه. این جوانک هم مُرده بود و با خوردن خون و مغزش آسیبی بهش نزدهیم! نکنه توقع داشتی تو رو بخورم که زندهای؟!
تنم لرزید. حالا که فکرش را میکنم، میبینم او راست میگفته. آدم مرده که چیزی حس نمیکند. دستکم تنش حسی ندارد. بماند که خانهی پُرش هم فقط تن اوست که چیزی حس نمیکند، وگرنه روحش... در هر صورت، همین استدلالِ «مرگِ تن» کافی بود تا دیگر لام تا کام با مرد حرف نزنم و نگویم «وقتی هنوز با آدمخوار دیدار نکردهیم چه لزومی به فریب دادنش هست؟! چه لزومی به خوردن آدم...»
وحید حسینی ایرانی
https://telegram.me/matikandastan
انجمن ماتیکان داستان