کوندرا در این مقاله هرچند به لحاظ تئوریک گاه دچار احساسات مى‏شود و براى نمونه عقلانیت دکارت را ابزار شى‏ءواره شدن انسان مى‏داند، ا

كوندرا در اين مقاله هرچند به لحاظ تئوريك گاه دچار احساسات مى‏شود و براى نمونه عقلانيت دكارت را ابزار شى‏ءواره شدن انسان مى‏داند، اما به‏ دليلى كه پيشتر گفتم خصومت ذاتى و نهادينه‏ شده توتاليتاريسم را با رمان نشان مى‏دهد: «رمان به‏ عنوان الگوى عصر جديد، به‏ عنوان پديده‏اى مبتنى بر پايه ابهام و نسبيت در مسائل انسانى، با جريان توتاليتار سازگارى ندارد. اين ناسازگارى برخاسته از مسأله‏اى سياسى يا اخلاقى نيست، بلكه اختلافى است هستی شناختى. مراد اين است كه جوهر جهانى كه بر پايه يك حقيقت استوار شده با جهان پرابهام و نسبى رُمان تضاد دارد. حقيقت توتاليتاريستى نسبيت و شك و پرسش را از ميان بر مى‏برد و هرگز نمى‏تواند با حكمت رمان از در آشتى درآيد.»
از نظر كوندرا و درواقع از ديدگاه تاريخ، رمان‏هاى منتشره از سوى نهادهاى جوامع توتاليتاريستى «هيچ بخش تازه‏اى از وجود را كشف نمى‏كنند. كارشان صرفاً تأييد همان چيزهايى است كه پيشتر گفته شده است.»