من کودکی ام را در راه باریکی در اطراف شهر جا گذاشته‌ام، در راهی خاکی و سنگلاخ، که پرچین‌ها و درخت هایی در حاشیه هایش بود که سایه ه

من کودکی ام را در راه باریکی در اطراف شهر جا گذاشته ام، در راهی خاکی و سنگلاخ، که پرچین ها و درخت هایی در حاشیه هایش بود که سایه هایشان مرا افسون می کرد...آن سایه ها آن قدر مرا منقلب می کنند که جرات نمیکردم پایم را بر آن ها بگذارم و دورشان می زدم و خیال می کردم که آنها روح آن درختها هستند و همچنین زبان آنها. در روزهایی که آسمان ابری بود غیبت آنها ناراحتم می کرد.

کاناپه قرمز / میشل لِبر / عباس پژمان
@treebook