وقتی به خود آمدم از آغوش داستایوفسکی مدتی بود بیرون آمده بودم

وقتی به خود آمدم از آغوش داستایوفسکی مدتی بود بیرون آمده بودم. نوازش های سرانگشتان محمود دولت آبادی از روی رگ خوابم برداشته شده بود ورومن رولان را گذاشته بودم کنار تخت خوابم برای شبهایی که من نبودم داستانهایش را هیچ کس نخواند. رسول چون زلزله یی که هیچ کس از آمدنش خبر نداشت و از ویرانی که می توانست به بار آورد برای من وآن اتاق ساکت بی پنجره ام ، آمد و همه چیز را همه چیزهایی که همه این سالها مرامشغول کرده بودند را ویران کرد و من که فریادکشان چون قویی آشیان خراب شده بی تاب شده بودم را درآغوش گرفت وگفت:
واقعیت این است سهما شهری! آغوش آن نویسنده های مرده لایق تو نیست. توباید اینجا باشی اینجا که قلبش تنها برای تو می زنه.

رمان #یک_کاسه_گل_سرخ
#مرجان_عالیشاهی
#گردون_هنر
@gardoonehonar