با تمام وجود به این نتیجه رسیده بودم که دیگر «تمام شد»؛ که تمام جستجوها، هدف‌ها و شوق و شورهای عالم مردها از آن من نیستند

با تمام وجود به این نتیجه رسیده بودم که دیگر «تمام شد» ؛ که تمام جستجوها ، هدف ها و شوق و شورهای عالم مردها از آنِ من نیستند. به این نتیجه رسیدم که موضع و جایگاه من نادرست بوده است : واقعیتی که ناگزیر می بایست با آن زندگی می کردم طوری نبود که با ویسکی و خشونت و حتی با کار و فعالیت بتوانم از آن فرار کنم. به این استدلال رسیدم که باید همیشه این واقعیت را چون آینه در مقابل دیدگانم حفظ کنم ؛ باید در عین هشیاری با این واقعیت زندگی می کردم و مستقیماً به چشمانش خیره می شدم. در رویکرد جدید من مسائل دیگری هم مطرح بودند ، اما این مسئله به ترتّبِ دوبارهٔ افکار انتزاعی ام مربوط می شد که جای مطرح کردنشان این جا نیست. پیامدهای مشهود این رویکرد بر رفتارم در بادی امر از این قرار بودند : باز هم مشروب می خوردم ، اما دیگر پاتیل نمی شدم. سیگار می کشیدم ، اما نه با حال و هوایی عصبی. وقتی زنی خود قدم نخست را برمی داشت ، با او همبستر می شدم ، مثل همهٔ مردها ، اما بدون شور و عشق. مطالعه می کردم ، سخت کار می کردم ، سخت و پیوسته ، اما دیگر خودم را از پا درنمی آوردم. کم تر حرف می زدم.

برشی از: اپرای شناور
جان بارت
سهیل سُمّی
@matikandastan