📢زن خاموش زیبا

📢زن خاموش زیبا
@matikandastan

دکتر عباس پژمان: علاوه بر هیوم فروید هم تفسیری دارد از تاجرِ وُنیزیِ شکسپیر، که می توان آن را توضیحِ بسیار زیبایی دربارۀ تناقضِ تراژدیایی دانست. این تفسیر در یکی از رساله¬های مشهورِ او به اسمِ موضوعِ سه صندوقچه آمده است.

در تاجرِ وُنیزی دختر زیبایی به نامِ پوریتا و سه تا صندوقچه هست. صندوقچه¬ها یکی از طلاست، دیگری از نقره، سومی از سُرب. تصویرِ پوریتا هم داخلِ یکی از آن هاست. قرار است خواستگارانش هر کدام از میانِ آن سه صندوقچه یکی را انتخاب کند و پوریتا زنِ آن خواستگاری شود که توانسته است صندوقچه ای را انتخاب کند که تصویر در داخلِ آن است. تصویر در صندوقچۀ سُربی گذاشته شده، که بی‌مقدار و خاموش توصیف می شود. چیزی هم که در تاجر وُنیزی موردِ توجهِ فروید است همین خاموش توصیف شدنِ آن صندوقچۀ سُربی است، که نمادِ پوریتای زیباست. فروید قبلاً متوجه شده بود در رویاهایی که بیمارانِ او می دیدند و برای او تعریف می کردند خاموشی نمادِ مرگ هم بود. لذا تصمیم گرفته بود ببیند آیا این نُماد به خارج از عالمِ رویا هم گسترش پیدا کرده است یا نه. او با مطالعۀ آثارِ ادبی و تراژدی ها به نتایجِ جالبی در موردِ این نماد رسید.

فروید می‌گوید علاوه بر این که سکوت و خاموشی در تاجرِ وُنیزی نمادِ زنِ زیباست، خودِ زنِ زیبا و ساکت هم در تراژدی ها نمادِ مرگ است. علت هم این است که در اعماق دلِ هر مردی یک آرزوی پنهان هست. این که مرگ، که زشت ترین و در عین حال ناگزیرترین پدیدۀ دنیاست، به صورتی درآید که او را بیش از هر چیزی به دنبالِ خودش بکشد و جذبش کند. بعد فروید می گوید این آرزو در خواب ها و تراژدی‌ها، که حل ناشده ترین ناسازگاری ها را در خود می پرورند، به صورتِ آن زنِ زیبا و خاموش در می آید. مثل همان که در شاه لیر اتفاق می افتد. آنجا که شاه لیر نعشِ کُرْدِلِیای زیبا را بغل کرده و او را با خود به صحنه می آرد، در عین حال که از دلخراش ترین تصویرهایی است که در ادبیات خلق شده است فوق العاده زیبا هم هست. چراکه درست بعد از آن است که خودِ شاه لیر هم می میرد. یعنی این که انگار آن زن خاموش و زیبا، که به صورت نعشِ کُرْدِلِیا تصویر شده است، همان مرگی است که شاه لیر می خواهد آن را در آغوش بکشد. آنگاه فروید می گوید در زندگیِ هر مردی سه زن نقشِ اساسی بازی می کند: زنی که مادر است، زنی که عاشق است، زنی که مثلاً در اسطوره های شمالِ اروپا هست و می آید مردِ در حالِ مرگ را با خود می برد، یعنی همان خودِ مرگ.

می بینیم که فروید بیشتر از هیوم به جواب مسئله نزدیک می شود. فروید از نُماد حرف می زند نه از فصاحت. نُماد نوعی استعاره است. استعاره¬ای خاص که فروید معتقد بود مخصوص دنیاهای ناخودآگاه است. مثلاً مخصوص خواب ها و دنیاهای دیوانگی و غیره. فروید می گفت نُمادها در خوابِ هر انسانی که ظاهر شوند معنایشان ثابت است. باری، آنجا که فروید می گوید در اعماق دلِ هر مردی یک آرزوی پنهان هست، و آن اینکه مرگ، که زشت ترین و در عین حال ناگزیرترین پدیدۀ دنیاست، به صورتی درآید که او را بیش از هر چیزی به دنبالِ خودش بکشد، و آنگاه نمونه ای از این را در مرگِ لیرشاه نشان می دهد که درتراژدیِ شکسپیر به صورت کوردلیای خاموش و زیبا در می آید، انگار عملاً دارد جوابِ آن سؤال مهم را می دهد که چطور می شود مفاهیمی مثل غم و مرگ و غیره در داستان ها زیبا می شوند. البته بدیهی است که تفسیر فروید هم نمی تواند جواب کاملی برای این سؤال باشد که چطور می شود وقتی مرگ با استعارۀ زنی خاموش و زیبا بیان شد زیبا بشود. حتی اگر این زن خاموش و زیبا جسدی بیش نباشد. یعنی همان جسد کوردلیا در صحنۀ آخر از تراژدی شاه لیر شکسپیر. البته اکنون ما می توانیم با توجه به آنچه علم مغز و اعصاب در دو دهۀ اخیر دربارۀ ساختمان مغز و ماهیت حسِ زیبایی گفته است بدانیم تبدیل شدنِ مفهومِ مرگ به تصویری ملموس است که باعث می شود مغز آن را زیبا ببیند. اما در زمان فروید هم هنوز خبری از این یافته های علم مغز و اعصاب نبود. بنابراین طبیعی بود او هم نتواند این را توضیح دهد.
@matikandastan