شرزین: روز اول قلم را در مرکب فروبردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. استاد: آه!

شرزین: روز اول قلم را در مرکب فروبردم و بر کاغذ آوردم، از آن خون بر صفحه جاری شد. پوست کاغذ شکافت؛ خون هزار کس در هر سطر می جوشید.
استاد: آه!
شرزین: هزاران کس که می دانستند جنگ بر سر عقیده نیست، بر سر زور و زن و زور است!
استاد: آه به خدا که دختر به بی عقل ترین مرد داده ام. مگر حکمت خاموشی را درنیافته ای مرد؟ خداوند تو را به دنیا می آورد ولی خاموشی است که زنده نگه می دارد.

بهرام بیضایی. طومار شیخ شرزین