داستان (عفو) در کتاب مجموعه داستانی تلفن قرمز زنگ می‌زند، سال ۱۳۸۸ (مجموعه داستان نویسندگان معاصر تبریز) چاپ شده است …عفو

داستان (عفو)در کتاب مجموعه داستانی تلفن قرمز زنگ می زند، سال 1388 (مجموعه داستان نویسندگان معاصر تبریز)چاپ شده است.

#داستان عفو
#فریبا چلبی یانی

به خاطر یه مشت کار های خلاف انجام دادن که مجبور نیستم تو این هلفدونی بپوسم. اگه از اینجا اومدم بیرون فکر باید یه فکری به حال خودم بکنم. اگه بیکار بمونم می دونم که می رم سراغ همون کثافت کاری های قبلیم. یادته می گفتی :
_ اصلا باورم نمی شه که تو اهل این کارا باشی.
اتفاقا کشته مرده ی این جور کارام. همین چند سال پیش همسایه ای داشتین به نام نازیلا؟ تازه از دانشگاه قبول شده بود؟ یه جورایی بود. هم می خواستمش و هم نه. گاهی وقتا محلم نمی زاشت. فکر می کرد خیلی باحاله. یه روز ماشینمو جلو خونشون پارک کردم. گفت:
_ خواهش می کنم مزاحمم نشید. لااقل از لادن خانم خجالت بکشید. ناسلامتی شما ...

گفتم :
_کی این اراجیف رو به عرض شما رسونده من و لادن همکاریم و بس.

اگه بهت می گفتمُ، می دونستم آب غوره هات از جفت چشات می زنه بیرون. منم گفتم بی خیال شو. خلاصه با هزار جور تعریف و تمجید و التماس سوار ماشینم کردم. خیلی ملوس بود. عین گربه های خانگی. از اونایی که تا دست بهشون بزنی انگار که برق بگیردت. بردمش ویلایی که یه زمانی بیشتر وقت ها با هم اونجا می رفتیم. خیلی هالو بود. بی خیال هم بود. فکر می کرد اومدیم یه جای باستانی و اینجور جاها ... کارم که تموم شد خم به ابرو نیاورد. جیکشم در نیومد. شاید اگه نفس می کشید می تونست داد و فریاد راه بندازه. قبلنا دخلشو در آورده بودم. خسته شده بودم. حوصله چال کردنش رو نداشتم. اما باید سر به نیستش می کردم. مثل چند تای قبلی که تو نمی شناختیشون. خاک رو به عمق نیم متر کندم. زیر اولین درخت سیب از سمت چپ چالش کردم. سگ پشمالوی ویلا رو هم چند سال پیش همون جا چال کرده بودم.

نکنه توقع داشتی جریان دختر داییت فرزانه رو هم مو به مو برات تعریف می کردم؟ یه روز عصر باهات قرار داشت و هیچ وقت سر قرار نیومد. جسد بی هویتش اطراف اتوبان پیدا شد. وحشی بود. راه نمی داد. با ناخنای بلند لاک زدش صورت و چند جای گردنمو جر داده بود لامصب. حرصمو در آورده بود. با یه سنگ کوبیدم فرق سرش. بیهوش شد. نصفه های شب بود بردمش یه جای دنجی نزدیکای اتوبان و از صندوق عقب ماشین پرتش کردم پایین. روش بنزین ریختم و تکیه ای از لباس آغشته به بنزین اش رو جر دادم و با فندکم آتیش زدم و روش پرت کردم. شعله های آتیش جنازه رو قورت داد. دهنم کف کرده بود و ذوق برم داشته بود. آب ولرمی از لای پاهام سر می خورد و چکه می کرد رو زمین.

یه ماهی می شه که به همه چی اعتراف کردم. جای جسد ها رو نشونشون دادم. همه شونو پیدا کردن به جز تو. تو رو نمی تونم لو بدم. با اونای دیگه فرق داری. صد بار به خودم گفتم:" کاری به لادن نداشته باش." اما همه ش تقصیر تو بود. گیر داده بودی و می خواستی همه چیز رو از سیر تا پیاز برات بگم. فکر می کردی خوشم می یاد از دم به ساعت به خاطر آوردن چهره و جنازه هاشون. اگه همه چیز رو بهت می گفتم چی می شد؟ تو هم مثل بقیه سرم شیره می مالیدی و تحویلم می دادی دست پلیس. مگه غیر از اینه؟ خیلی حرفا دارم برا گفتن. دوستت دارم. اگه از اینجا بیام بیرون یه قبر درست حسابی با سنگ قبر گرانیت خوشگل و مامانی واسه هر دومون سفارش می دم. دیگه هیچکی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه. فکر پولش و نکن جور می کنم. بذار از اینجا بزنم به چاک. شاید عفو خوردم.

کانال انجمن ماتیکان داستان
https://telegram.me/matikandastan