📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
که حتی خط بیرونی محوی هم دیده نمیشود. زیر بار نرفت البته. گفتم این سردرد ١٠ روزه را چه کنیم؟
که حتی خط بیرونی محوی هم دیده نمیشود. زیر بار نرفت البته. گفتم این سردرد ١٠ روزه را چه کنیم؟ گفت میگویم متخصص داخلی بیاید و من ماندم و دربهدر به جستوجوی متخصص داخلی. نیافتمش تا وقت خروج از بیمارستان که التماسکنان او را به سروقت بیمارم بردم. از نوع معاینهاش و آن گردن خشک فهمیدم شکش به مننژیت است. گفت باید مایع نخاع را آزمایش کنند و مرا از اتاق بیرون کردند. بعد هم گفت که اصلا بدون آزمایش هم میتواند از کدری مایع نخاع بفهمد که مننژیت است و باید تا صبح در همان حالت که بود بماند. یکنفره از عهده برنمیآمدم. دیروقت شب زنگ زدم به آن دو دوست. آمدند. ایستاده کنار تختش دست و پایش را بیحرکت نگاه داشتیم. در دل سیاه شب یکبار با همان کُندی دستم را به لب برد و بوسید و «ممنون» بیحالی گفت. ممنون؟ میگویم که چرا بعدها آرزو میکردم همان دستم شکسته بود و نمیرفتم داروخانه از پی داروخانه تا آن سرنگ را بگیرم برای نمونهبرداری.
درمان را شروع کردند. آنتیبیوتیکها را باید خودم تهیه میکردم. از داروخانههای خاص. جدیدترینها و قویترینها را. سردرد اما امانش را بریده بود. از اداره بهداشت هم آمدند و بدون هیچ توضیحی برای من، اتاق را ایزوله کردند.
بردیمش برای اسکن مغز، با آمبولانس خصوصی که او را کَفَش خوابانده بودند. هوشیاریاش خیلی کمتر شده بود، اما وحشت چشمانش را از تکانها و صدای آژیر و فریاد راننده در بلندگو هرگز فراموش نمیکنم. اسکن ١٤آبسه را در مغز نشان داد. از آن لحظه «متخصص»ها شاید میدانستند که دیگر امیدی نیست، من اما یک لحظه از خوشبینیام کاسته نشد، اینکه «پروگنوسیس» چنین وضعیتی چقدر منفی است و جای هیچ خوشبینی ندارد، از دایره معلومات من بیرون بود. حتی اسم آبسه مغز هم تا آن روز به گوشم نخورده بود، اما میدانستم، هنوز هم میگویم، و همه شواهد هم حاکی از همین است که آن نمونهبرداری آبسه ریه را پاره کرده و عفونت به مغز رفته بود. سردردها یکی، دو روز بعد از نمونهبرداری شروع شده بود. از یکی، دو پزشک در ایران که پرسیدم، گفتند به این سرعت به مغز نمیرود، اما برای چند پزشک متخصص در چند کشور اروپایی که تعریف کردم، بلافاصله، بیآنکه من حرفی بزنم، گفتند که بیتردید علتِ آبسههای متعدد در مغز همین بوده است. گفتند که بعد از این نوع نمونهبرداری از ریه، به دلیل اینکه همیشه امکان آبسهبودن توده هست، حتما باید بیمار را زیر نظر در بیمارستان نگاه داشت، اما ما بعدش رفتیم خانه و ١٠ روز ماندیم تا جواب آسیبشناسی بیاید.
متخصص عفونی درجهیکی که لطف کرد و به آن بیمارستان آمد، پرونده را که دید، از رژیم بدون سدیم برای بیماری با این هوشیاری پایین فریاد کشید. بعد هم که نام آن آنتیبیوتیکهای رنگووارنگ را خواند، گفت که یکی از اینها کافی است و چرا میفرستندت اینهمه داروی گران را بیدلیل تهیه کنی و بعد در گوشم گفت، تو که دکتر پارسا را میشناسی، چرا نمیبریش ایرانمهر؟ دکتر پارسا را میشناختم و همیشه نهفقط به دلیل حذاقتش که به دلیل انسانیت عمیقش مورد احترام من و همه دوستان بود. یکبار هم حتی در آن فاصله به مطبش رفته بودم تا با او هم مشورت کنم، اما آنقدر آدمهای مغزعملکرده و بچهها با شکلهای عجیبوغریب در اتاق انتظار بودند که خجالت کشیدم بدون نوبت بروم سراغش و سرم را انداختم و آمدم پایین. دوستان دکتر پارسا را آوردند و منتقلش کردیم. لابد با خوشحالی از دفع این شر ترخیصش کردند. در چند هفته بعدی دکتر پارسا یک آبسه را با جراحی درآورد و دو آبسهاش را هم تخلیه کرد. برایم توضیح داد که مایع داخل آبسهها تغییر کرده و این نشان میدهد که دیگر عفونی نیستند، اما ایمنی بیمار چنان پایین آمده که بدن پوستههای آنها را نمیتواند جذب کند و همانطور در مغز ماندهاند. با کشیدن تصویر مغز و نشاندادن جای آبسهها و فشاری که به دلیل سختی جمجمه بر مغز وارد میشد درواقع نشان داد، چنانکه از او انتظار داشتم، مقام ويژه برای خود قائل نیست که برخی از [توجه داشته باشید، میگویم برخی] پزشکان برای خود قائلند و بیمار یا همراهانش را مشتی زباننفهم میدانند که اصلا حق یا لیاقت ورود به این ساحت را ندارند. این قصه را کوتاه میکنم؛ خیلی طولانیتر از اینهاست تمام آن لحظات و اوجوفرودها که بر ما گذشت تا رسیدیم به آن روز نحس خرداد ٧٩، پس از شش هفته در دو بیمارستان. (منبع: روزنامه شرق)
@matikandastan