📌داستانک. پا. ✒حسن شیردل

📌داستانک
@matikandastan
📃از پا
✒حسن شیردل

وقتی در خانه را باز کردیم دیدیم بی بی خودش را سروته با یک طناب بزرگ بسته به میله محکمی که پنکه سقفی به آن آویزان بود.
ما همه در تلاطم، که آن طناب محکم را از پاهای بی بی باز کنیم. خوب شد که سرش از زمین زیاد فاصله نداشت. روی چهارپایه بلند رفته بود. طناب را به میله و پاهایش بسته بود و بعد خودش را آویزان کرده بود.
خاله سلیمه که هن و هن کنان از پله ها آمد بالا او را سر و ته دید، زد زیر خنده و همان جلو در از زور خنده نشست آنقدر که نفسش بند آمد و مادر رفت و برایش آب آورد.
همه مانده بودیم برای چه بی بی این کار را کرد.
خاله سلیمه که هنوز طوری می خندید که نفسش نگیرد گفت:
-خواهر! خوب شد که خودتو سروته دار زدی.
بی بی نمی خندید حرف نمی زد. ما همه اسم دار زدن را که شنیدیم مثل برق گرفته ها به او نگاه کردیم.
من که نشسته بودم و حلقه کبود دور پاهای بی بی را ماساژ می دادم گفتم:
-بی بی! این چه کاری بود کردی؟
حرف نزد. نگاهم کرد. من دوتا حلقه اشک را در چشم بی بی دیدم.
خاله سلیمه تا شب هر وقت یاد کار بی بی می افتاد می خندید. او هم حرفی نزد.
خاله سلیمه که صبح برمی گشت ولایتشان. به بی بی گفت:
-دیگه جوون نیستی. پیر شدی. یک وقت دیدی حواست پرت شدو خودتو از سر دار زدی.
بی بی که از درد پا تمام شب را نخوابیده بود گفت:
-من جوونم تو پیری. من پاهام سرم بود همیشه. تو سرت سرت بود.
خاله سلیمه حرفی نزد. رفت. تا این که خبر آوردند خواهر بی بی خودش و دار زد و مرد.
بی بی تا خبر را شنید خندید. خندید. خیلی خندید آنقدر که نفس اش گرفت؛ گفت:
- بهش گفتم تو پیری سرت سرته.

@matikandastan