📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢خاطره دیدار مترجم ایرانی با برتراند راسل / بخش٢
📢خاطره دیدار مترجم ایرانی با برتراند راسل / بخش٢
@matikandastan
نجف دریابندری: آن بطری مرا به یاد این شوخی انگلیسها انداخت که فیلسوف خوشبین به چنین بطریی میگوید «نیمه پُر» و فیلسوف بدبین میگوید «نیمه خالی». با خودم گفتم لابد برتراند راسل که نمایندة بزرگ مذهب عقلانی این قرن است، و در حقیقت نه خوشبین است و نه بدبین، خواهد گفت که این دو بیان مبین یک واقعیت خارجی است که از خوشبینی و بدبینی ما متأثر نمیشود.
و در همین لحظه بود که حضور او را در اتاق احساس کردم. همین که برگشتم او را دیدم که از در وارد شده است: چهرهاش گلگون و موهایش سفید و ابروهایش سفید و چشمانش ریز بود و قدش نه چندان بلند. کت و شلواری از پارچة توید جناغی به رنگ یشمی پوشیده بود. پیراهنش سفید راه راه و کراواتش پشمی بود به رنگ لباسش، با گره درشت. روی شلوارش خط اطو نبود. لباسش خیلی نرم و راحت به نظر میرسید.
به خوشرویی با ما سلام و تعارف کرد و یک راست به طرف بخاری رفت و گفت «هوا کمی سرد است. بهتر است اول بخاری را روشن کنیم.» کبریت کشید و روزنامههای توی بخاری را آتش زد.
دود فراوانی بلند شده و در اتاق پیچید.
راسل سرفه کرد و در ضمن سرفه چیزهایی گفت، ولی من هر چه کوشیدم متوجه نشدم چه میگوید. بعد روی صندلی راحتی کنار بخاری نشست و یکی از پیپهایش را برداشت و گفت «من تمام روز را پیپ میکشم.»
من به منظرة دهی که از پنجرة اتاقش در آن سوی خور آبیرنگ پیدا بود اشاره کردم و گفتم که منظرة خیلی زیبایی است.
گفت «بله، دهات ما خیلی زیباست، اما دهاتیهامانزشتند.»
در چشم های مورب پیرش مسخرگی خوانده میشد.
گفتم «لرد راسل ، من جسارتا همسرم را هم با خودم آوردم، چون هیچ میل نداشت از ملاقات برتراند راسل صرف نظر کند.»
گفت «خوش آمدند.» بعد در قیافة او دقیق شد و گفت « شما نباید ایرانی باشید.»
همسرم گفت « ایرانی فارس نیستم، ارمنی هستم.»
راسل گفت« ارمنی؟ در زمان جنگ اول آنقدر ارمنی کشته شد که من خیال نمیکردم از آنها کسی باقی مانده باشد.»
بعد گفت « من خیلی دلم میخواست کشور ایران را از نزدیک بشناسم، ولی میدانم که از من گذشته است.» شوخی و اشاره به مرگ در چشمهایش دیده میشد.
گفتم « ایرانیها خیلی خوشوقت خواهند شد که شما را در میان خودشان ببینند.»
گفت: « خیلی دلم میخواست که به ایران بروم، ولی میدانم که نمیروم.»
بعد دنبالة حرفش را این طور ادامه داد:
« من یک وقت خیلی به شعر فارسی علاقهمند بودم و مقدار زیادی از ترجمههای اشعار فارسی را خواندم. ظاهرا ایران چند شاعر بزرگ واقعی به دنیا عرضه کرده است. در آن ایام یک جوان ایرانی در سفارت ایران بود که زیاد به دیدن من میآمد و برای من شعر فارسی میخواند و ساز عجیبی هم داشت که مینواخت. من با آن که معنی اشعار را نمیفهمیدم، کلمات و آهنگ برایم خیلی خوشایند بود.»
کوشید نام آن جوان ایرانی را به خاطر بیاورد، ولی به یادش نیامد. بعد فکری کرد و گفت « مثل این که دوره بزرگ فرهنگ ایران قبل از حمله مغول بوده است؟»
گفتم که در ایران هم عدهای بر این عقیدهاند.
گفت « تاریخ به یک معنی که حساب کنیم جریان آمیزش فرهنگهای گوناگون است. هر از چندی یک فرهنگ تازه وارد میدان میشود. الان فرهنگ سیاهپوستان افریقا دارد جلو میآید. راستی در ایران تحصیل زبان عربی برای تحصیل کردهها ضروری است؟»
گفتم « رسما بله، ولی عملا خیر،» و توضیح دادم که به گمان من ما ایرانیها از فرهنگ و زبان عربی جدا شدهایم و داریم از دنیای عرب فاصله میگیریم.
گفت « به جای زبان عربی چه میگذارید؟»
گفتم « بیشتر انگلیسی، گمان میکنم.»
پرسید « انگلیسی یا امریکایی؟»
من قدری تردید کردم.
راسل گفت« پس هر دو.»
سپس ادامه داد « این روزها بسیاری چیزهای امریکایی را مردم انگلیسی میپندارند. در حقیقت نسبت انگلیسها و امریکاییها شبیه است به نسبتی که در زمان قدیم بین یونانیها و رومیها وجود داشت.» و از این گفته خود از ته دل خندید. سخن از امریکا که پیش آمد به یاد گلدواتر افتاد که اکنون کمابیش از خاطرها رفته است ولی در آن روزها موضوع روز بود.
راسل سخت نگران بود و گفت « اگر گلدواتر سرکار بیاید در همه جای دنیا جنگ و جدال راه خواهد افتاد.»
پرسیدم که آیا به نظر او احتمال میرود گلدواتر روی کار بیاید؟
گفت «احتمالش که مسلما میرود. البته من نمیخواهم پیشگویی کرده باشم، ولی اگر انتخاب شد تعجبی نخواهم کرد. و اگر انتخاب شود کمترین نتیجهاش خرد کردن کوبا خواهد بود.»
پرسیدم که آیا به نظرش عکسالعمل شورویها چه خواهد بود؟
گفت «شورویها هیچ دلشان نمیخواهد جنگ کنند.»
باری، یک جلد «تاریخ فلسفه غرب» را که با خود داشتم به او دادم. اول کتاب را سر ته گرفت. من کتاب را چرخاندم و باز دستش دادم. به خط نستعلیق پشت کتاب خیره شد و گفت:
«با آنکه نمیتوام بخوانم حس می
کنم که خط بسیار زیبایی است.»
ادامه دارد...
@matikandastan