ماجراهای سرقت ادبی!.. «کتاب تو را هم سرقت کرده‌اند؟» انگار که آن روز زیبا بود

ماجراهای سرقت ادبی!

نسرین ارتجایی: گفت که دارم می رسم به قرنی و من ایستاده بودم کنار ساختمان سازمان بازرسی کل کشور و فکر می کردم که پرونده سازی چقدر شیرین را پخته است که دیگر خود به دنبال پیگیری کار خود و احقاق حق خود است و وقتی رسید به من و رفتیم داخل و مرد لبخند زد که کارت ها را بدهیم به او، صدایی از پشت سرم ََََ َ شنیدم « سلام نسرین» سر که برگرداندم آقای نویسنده را دیدم با چشم های درخشان و عطر سیگار معروف اش. « کتاب تو را هم سرقت کرده اند؟» انگار که آن روز زیبا بود. روز زیبای جایزه ادبی اصفهان که هم کتاب او برتر شد و هم من و هر دو در لابی هتل نشسته بودیم و جوایز هم را مقایسه می کردیم. گفتم که نه و شیرین انگار که در تمام مدت این چهار سال خود شنونده ای نداشته باشد بی اینکه سلامی بکند کل ماجرای مان را تعریف کرد برای او و او هر لحظه سرخ و سرخ تر شد و گفت که عجب سناریوی!!!!! تو این را کتاب کرده ای نسرین؟ گفتم که آره منتظر فصل های نهایی آن هستم. گفت که اما کتاب من را دزدیدند. اسامی آدم ها را تغییر داده وبا کمی دستکاری و گذاشتن یک اسم دیگر به روی آن مجوز آن هم آمده و ناشر بخاطر پول زیادی که گرفته برای هزینه چاپ زیر بار حرف های من نمی رود و به یک جا هم که مراجعه کرده ام به دادم نمی رسد. و رسما گفتند که توارد است و.....
گیج رفتم و انگار داشتم خواب می دیدم. گفتم اما پشت سر شما یک رزومه پر بار است!!!! پوزخند زد و تا بگوید که کار یک زن تایپست است که به علت بیماری دست اش، ناچار شده است که رمان خود را بدهد به او تایپ کند و وجدان دوست زن ، او را وادار کرده است در مرحله نزدیک به چاپ، او را پیدا کرده و مطلع کند و تا َ شیرین روی کاغذ اسم چند جای دیگر را برای او نوشت تا در صورت عدم نتیجه گیری از اینجا که احتمال ده درصد است به آنجاها مراجعه کند، من داشتم صحنه قطع کردن دست دزد اثر آقای نویسنده را تصور می کردم و زجر کشیدن او را.

انجمن ماتیکان داستان
https://telegram.me/matikandastan