داستانک matikandastan روزگار. حسن شیردل.. دست هایت را دوتا گره کور زده بودند، گفتی؛

داستانک matikandastan@

📃رسم روزگار
حسن شیردل

دست هایت را دوتا گره کور زده بودند، گفتی؛
-چه گره کوری به دست هات زدن؟!
گاهی که تو پیش می افتادی؛ می دیدم گره ها ی کور را، روی دست هایت؛ مثل دوتا چشم بسته کور.
ایستادیم کنار دیوار، تیرباران مان کردند.
گره های کور را بردیدند و بعد ناگهان زیر تلی از خاک نفس کشیدیم من اول تو را بیرون کشیدم . تو دوم نفس کشیدی، و بعد زخمی از تیری که مثل باران روی ما ریخته بود و جای زخم ها شکوفه خون داده بود؛ خودمان را رساندیم به جای امن.
حالا مدت هاست فکر می کنم؛ چرا هر دو، دستمان که گره کور داشت آزاد شدیم و آنهایی که گره های بسته به دست شان کور، نبود زنده نماندند.
تو می گویی؛
"رسم روزگار چنین است".

@matikandastan