📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢نخبگان و عوام: ادای دین به ر. اعتمادی. اقتصادینیا: ◀یک پیت حلبی آورد و گذاشت وسط حیاط
📢نخبگان و عوام: ادای دین به ر.اعتمادی
@matikandastan
سایه اقتصادینیا: ◀یک پیت حلبی آورد و گذاشت وسط حیاط. کتابها را برگبرگ کرد، ریخت توی پیت و آتش زد. دود از برگهای کاهی بالا رفت. دود جلدهای رنگی مقوایی و نوارچسبهایی که با آنها برگهای جدا شده را چسبانده بودم سیاهتر بود. بیشتر کتابها برگبرگ بودند، از بس خوانده بودمشان. از بس میخواندمشان. «تویست داغم کن»، «برای که آواز بخوانم؟»، «یک لحظه روی پل» و «کفشهای غمگین عشق» که جانم بهشان بسته بود در چند دقیقه دود پراکنده شدند. از ترس رفته بودم بالا، و از ایوان طبقۀ دوم عملیات پارتیزانیاش را برای نابودی ابتذال نگاه میکردم. آتش که نشست، آمد بالا. «نانا» را از کتابخانه برداشت و مثل برگ برنده داد دستم: حالا اجازه داری این را بخوانی.
نانا تا آن روز جزو ممنوعها بود. از جلو دست ما برش میداشتند. یکی بهم گفته بود که داستان یک روسپی است، برای همین نمیگذارند بخوانی. حالا که ر. اعتمادیهایم سوخته بودند، مجوز خواندن نانا مثل آویختن نشان افتخار به سینۀ سوراخ سربازی بود که از جنگی یاوه برگشته باشد. خواندمش، اما مزهاش مقابل لذت خواندن کتابهای ر.اعتمادی در دهان سیزده چهارده سالگی من، مثل آبِ شور بود.
◀ظهرهای تنبل تابستان دهۀ شصت، وقتی جز چند بچۀ ویلان که پی گچ برای لیلی کشیدن روی زمین میگشتند در کوچه کسی نبود و از همۀ خانهها صدای اخبار ساعت دو رادیو بیرون میآمد، عیش من آغاز میشد. غرق میشدم در رطوبت کولر آبی، صدای یکنواخت تسمهاش و شور عشقهای داستانهای ر.اعتمادی. دخترهای فقیر، پسرهای خوشتیپ، پدرهای سختگیر وتقدیر، تقدیر، تقدیر لعنتی که همیشه نرسیدن بود. جگرم آتش میگرفت و میخواندم، نفسم بند میآمد و میخواندم. قلبم گروپ گروپ میزد و میخواندم. اشک میریختم و میخواندم. خودم را جای تمام دخترها میگذاشتم و میخواندم. مالیخولیا گرفته بودم. مالیخولیای ر.اعتمادی.
رجبعلی اعتمادی مرا کتابخوان کرد. لذت مطالعه را او به من هدیه داد. انس با کتاب را او به من آموخت. بعد از اینکه کتابهایش، که به جان و جگرم بسته بود، در آن پیت حلبی خاکستر شد، دیگر حتی یک کتاب او را هم ندیدم. به دستم نیفتاد. کسی نداشت لابد. یا اگر داشت، شرمش میشد بگوید دارد. اسباب خجالت بود. اهانت بود به افکار بلندمرتبهشان، به عقاید متعالیشان، به درخشندگی آرمانهای طلاییشان. اسمش را گذاشته بودند «ادبیات عامهپسند». تا همین حالا هم در تمام پژوهشهای سبکشناختی ادبیات معاصر و مطالعات جریانشناسانه از این میراث کج، از این اطلاق تحقیرآمیز استفاده میکنند. همین نامگذاری کلاسیسیستی کافی نیست، اصطلاح خجالتبار دیگری را هم وارد ترمینولوژی نقد ادبی کردهاند: «ادبیات نخبهگرا». این طرز طبقهبندی چه فرقی دارد با کشیدن خط فارق بین بچۀ شمالشهر و بچۀ جنوبشهر؟ بین زن و مرد؟ بین فقیر و غنی؟ بوی تفرعنی که از چنین طبقهبندیهایی به مشام میرسد، هر شامۀ سالمی را میآزارد. هر شامۀ سالمی را لابد، جز شامههایی که از حسد و حرص فروش زیاد و تیراژهای بالای این کتابها آکنده بود. کسی نیست بپرسد کدام عامه؟ و کدام نخبه؟
ر.اعتمادی جزو عوام بود، داخل آدم حساب نبود، برای همین وقتی بعد از انقلاب تا سیزده سال ممنوعالقلم بود و کتابهایش از ارشاد مجوز نمیگرفت کسی از سانسورستیزان یادی هم از او نکرد. داخل آدم حساب نبود، لابد چون عاشق ایران بود و، با وجود امکانات مهیا، نرفت در یکی از دهها رسانهای که از بام تا شام در کار انکارند به ایران و ایرانی فحش بدهد و بگوید راه چاره حملۀ نظامی به ایران است؛ برعکس، گفت «سر ده دوازده روز آنقدر دلم برای ایران تنگ میشد که برای برگشتن ثانیهشماری میکردم. پیش خودم میگفتم اگر بروم و نتوانم برگردم، همانجا دق میکنم. بعد این اعتقاد را داشتم که نویسنده مثل یک درخت است که ریشههایش در یک زمین کاشته میشود و آنجاست که میتواند نیرو بگیرد و شاخ و برگ بدهد.» («تفکر چپ گریبان ادبیات را گرفته است»، (مصاحبۀ حامد داراب با ر.اعتمادی، روزنامۀ همدلی، شمارۀ ٧۵۰)
◀من از ر. اعتمادی شروع کردم، اما بدان محدود نماندم. خیلی طول نکشید که رسیدم به داستایوفسکی و معصوم پنجم. و حالا اگر ادبیات را از من بگیرند مستمندم. تهیدستم. فراموش نخواهم کرد که این ثروت را ر.اعتمادی در کف من گذاشت. ثروت و سعادتی به نام ادبیات.
@matikandastan