یک مینی مال تاریخى.. منیژه با گریه به سر چاه رسید

يك ميني مال تاريخى

منيژه با گريه به سر چاه رسيد.
سرش را تا ناف توي تاريكى چاه كرد و خسته فرياد زد:بيژن!بيييژن!
و دلو را به درون چاه انداخت!
دلو سنگين كه به روشنايي دهانه چاه رسيد
منيژه ذوق زده فرياد زد:
يوووووووسف!!!
بيژن ماه ها در چاه منتظر بود و منيژه و زليخا با هم كنار آمده بودند!!!

كبريت كم خطر/گزيده نثر و داستان طنز
به سليقه عليرضا لبش
انتشارات سوره مهر