قصه عشق. شرمین نادری

@matikandastan قصه عشق
شرمین نادری

توی مدرسه، دم ظهر، وقتی ساندویچ های بدمزه مان را سق می زدیم، یک نفس درباره عشق می گفتیم.
یکی مان عاشق پسردایی اش بود، آن یکی یک دوست پسر عجیبی داشت که سالی یک بار هم همدیگر را نمی دیدند ولی عاشق هم بودند وبرای هم نامه های طویل و پر از گل و قلب می نوشتند، یکی دیگرمان هم عاشق یک هنرپیشه بود و برایش غزل های قشنگی می گفت و به آدرس یک جای نامعلومی پست می کرد ، یکی دیگرمان هم بود که همه عاشقش بودند، از بس چشمش سیاه و قشنگ بود، اما خودش عاشق هیچ کس نبود ، می گفت پسرها بدند، این را توی یک کتابی خوانده بود و اسم کتاب یادش نبود و وقتی می گفت همه مان آه می کشیدیم، بعد می ماندم من که نه تنها عاشق هیچ کس نبودم، بلکه کسی هم عاشق من نبود.

@matikandastan
چهارده ساله بودم ،شروع کرده بودم به خواندن کتاب های مادرم ،خاکِ خوب پرل باک ، مادر ماکسیم گورکی ، جنایت و مکافات و ابله و هزارتا داستان تلخ و جان گداز دیگر . شروع کرده بودم صمد بهرنگی بشوم توی خیالم وبروم مدرسه های آذربایجان به بچه های تراخمی درس بدهم و هی دلم برای بدبختی مردم بسوزد وهی دلم بگیرد و بعدهم یادم می رفت که عاشق شوم ، یادم می رفت به پسرهای کوچه بخندم ، توی گوشی فوت کنم یا چه میدانم مانتوی سبز اپل دارم را توی یک روز زمستانی بپوشم و کوچه را گز کنم ،شاید کسی ببیندم . اما نمی شد این را به دخترها بگویم ، می نشستم و گوش می دادم به ماجراهای عشقی شان و دلم می خواست یک نفر هم من را دوست داشته باشد ،برایم شعر بگوید ، درباره چشم هایم که زیر سیاهی آن همه ابرو گم بود حرف بزند و نوشته ها و نقاشی های چرندم را دوست داشته باشد و زیر پنجره مان ابوعطا بخواند و ویولون بزند.

@matikandastan
همین هم بود که شروع کردم به خیالبافی ، یک سیاوش نامی را از خودم در آوردم و یک روز ظهر دم رفتن به خانه ، با صدای مرتعش بهشان گفتم که یک پسری از فامیل پسرخاله ها هست که من را دوست دارد ، بعد هم درباره این که چقدر با هم حرف می زنیم ،این که کتاب دوست دارد برایشان تعریف کردم و یک روزی کنار شوفاژ وقتی معلم تاریخ سرماخورده بود و کلاس تعطیل بود تعریف کردم که سیاوش گیتار هم می زند و دقشان دادم .
ماجرای سیاوش ، از آن جایی که من در تعریف قصه های عاشقانه خبره بودم کم کم به گوش باقی نیمکت ها رسید ، تا آن جایی که زن تفریح ها مجبور می شدم عین سخنران ها ،جایی روی یک میز شکسته پکسته ای بنشینم و باقی داستان را از خودم در بیاورم تا مبادا که دل های آرزومند همکلاسی هایم بگیرد .
این قدر گفتم و گفتم که دست آخر گمانم حوالی یک عیدی بود که حوصله خودم هم از سیاوشم سر رفت .
اصلا مگر می شد این همه دوست داشت ، این همه حرف زد ، این همه شعر خواند ،کافی شاپ که نبود آن روزها ، مگر می شود هر روز شیش صبح پارک ملت را با سیاوش گز کرد و شعرخیام و مولانا خواند . پای آدم تاول می زد خب وهمین هم بود که من سیاوش را خیانتکار کردم .
توی داستان من سیاوش به ندا دل داد ، یک دختری که از خودش بزرگ تر بود ، مویش صاف بود و پشت لبش سبز نبود و ماتیک می زد و رانندگی می کرد .خلاصه همان چیزی بود که نمی شد باشم بعد هم توی قصه من ندا تلفن زد به خانه ما و من را مسخره کرد و گفت که سیاوش همه این مدت عاشق خودش بوده و من یک دختر مدرسه ای نیمه دیوانه ام که مانتو مدرسه به تنم زار می زند وتازه خیال هم کرده ام سیاوش دوستم دارد ، خدای من شاهد است که این جای داستان که رسیدم یک کلاس همراه من گریه می کردند ، یکی از بچه ها هم که های های اشک می ریخت ، نوار داریوشش را که به ترس و لرز به مدرسه آورده بود داد که برای خودم باشد .
روی نوار یک قلب بود و کنارش نوشته بودند برای دل شکسته خوب خودم که من بودم لابد و چقدر کیف می کردم که قصه ام را باور کرده است ، بی خبر از این که این قصه وعین تب و سرماخوردگی که آن روزها افتاده بود توی مدرسه و همه مان را مبتلا می کرد ،یک جورهایی سرایت کرده به بچه های کلاسمان .

@matikandastan
چند ماه بعد بود که یکی از بچه های مدرسه وقت سوار شدن به سرویس جیغ زنان و دوان دوان صدایم زد ،یادم هست مقنعه سورمه ایش کج بود و چشم هایش برق می زدند و دست من را یک جوری می کشید انگار جهان دارد از آن طرفی می چرخد ،گفتم ها که گفت بدو سیاوش آمده دم مدرسه مان ، به خدا همین را گفت ، من حیران وگیج دستم را گذاشتم توی دستش و تا سرکوچه دویدم پا به پایش،یعنی همان جا که پسری با موی مشکی و گیتار ایستاده بود و خوب می خندید و عجیب هم شبیه سیاوش قصه من بود ، با همان پیرهن زرد و همان خنده کج ،بعد هم نمیدانم چرا پسرک برگشت ،توی چشمم نگاه کرد و خندید و بعد سوار تاکسی شد و رفت . آن هم چه رفتنی ،انگار برای همه عمر می رفت و من صدای آه بچه های سرویس را که همه شان تا کمر از مینی بوس قراضه قرمز خم بودند شنیدم .چهارده سالم بود همش و عشق آمده بود