📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
آن میباشد). در نتیجه او نوعی هویت زنانه کسب میکند که ممکنست تدریجأ منجر به جنون شود
آن می باشد).در نتیجه او نوعی هویت زنانه کسب می کند که ممکنست تدریجأ منجر به جنون شود.او قادر به برقراری نوعی ارتباط غیر زبانی ست که او را از سایر مردان رمان جدا می کند.۱۹۵
دارل چیزهایی را می بیند و درک می کند که سایرین تواناییش را ندارند.همجنان که تولTull می گوید ا”این شبیه آن است که او به طریقی به درون شما رفته باشد.آن طور که گویی شما به خوتان نگاه می کنید و کارهای تان را از چشمان او می بینید.”
او نه تنها به لحاظ بدنی فاقد پیوند خونی مشخص است بلکه متعلق به “سرزمینی است که از دید او محو می شود و می گریزد”……
توانایی او درطغیان و غلبه بر پیوندهای فیزیکیش و ضعف او در چنگ زدن به هویتش که از روی حرف زدن از خودش با ضمیر سوم شخص می توان به آن پی برد ،از بعضی جنبه ها نصویر آینه ای دیویی دل به شمار می رود که با کنار گذاشتن خود از عمل جنسی خود را انکار می کند.
پیوندهای سیال اگو آن طور که نانسی جائوروف بحث می کند خصوصیتی از آن زنان است که هویت شان متفاوت از مادرشان سازمان نمی یابد بلکه مشابه آن است.چنین خصوصیتی وقتی بر دارل افکنده می شود فاجعه است.توانایی دیویی دل در گام نهادن به خارج از خودش هویت جنسیش را تقویت می کند وآن چنان که دیدیم آبستن شدنش را تسهیل می کند.دیویی دل در درون از بدنش (جسمش)مشتق شده اما دارل با تقسیم کردن خودش (اگو)در خارج از ذهنش به وجود آمده است.
ورود ناخوانده و به عنف او به ذهن های دیویی دل و جوئل جنان تهدید شدیدی را ایجاد می کند که آن ها او را به توطئه محکوم می کنند.زنان از سرنوشت های دردناک شان در جوامع پدرسالاررنج می برند.سرنوشت دارل نشان می دهد که چگونه شرکت یک مرد در این تجربه ی زنانه ممکن است به همان اندازه خطرناک باشد.
زمان و باز هم فاکنر در می یابند که مشکلات طبقه بندی و جدا کردن نقش های زنان و مردان -اگرچه زنان کمتر مورد بررسی قرار می گیرند-،با تشویق به مردانگی هرجه بیشتر در مردان سبب راندن آنان به سمت جنون می شود.
دارل که در دنیای کلمات شناور است و به درون اذهان مردم می رود و اذهان را از مسافت های دور در می یابد-مانند قسمتی که صحنه ی مرگ ادی را از مایل ها دور روایت می کند -قدرت داشتن یک هویت ثابت را از دست می دهد.کسی که او را زاده است نتوانسته است برایش مادری کند ؛آن طور که او می گوید “من نمی توانم مادرم را دوست داشته باشم چون من مادری ندارم”.
چون دارل فاقد یک اگوی پایدار است و پیوندهای پایدار اگو را از دست داده ،خودش را در سیالیت مادرش رها می کند ،در حالی که فاقد فاز پیشازبانی است.او از گفت وگوی تمثیلی به راحتی استفاده می کند اما هرگز تلاش نمی کند تا یک جایگزین استعاری برای مادر بسازد،احتمالن چون هرگزمادری نداشته که جایگزینش کند.او به راحتی می خواهد که باقیمانده های مادر را تخریب کند. زبان شاعرانه و استعاره ای او فاقد هدف و تعریف است و زیراب وضعیتش را در ساحت پدری می زند.او هیچ چیزی ندارد که در برابر آن خودش را هویت بخشد
فولر و بلکشتاین هر دو از وضعیت مادرانه ی دارل را تصدیق کردمد.فولر به این نتیجه رسید که او مانند مادرش است و بلکشتاین گفت “به دلایل مختلف او مادر خودش است.نگاه او نگاه مادرش است.نه این که دوباره کالبد یافته باشد بلکه از کالبد تهی ست.”
عدم جسمیت دارل بحرانیست چون عدم قدرت آفرینش گری او را می رساند.او ممکن است شبیه مادر باشداما او فرزند و زندگی تازه ای نمی آفریند .فرجام هویت یافتن با مادر در این کتاب مرگ آور است.و همچنان که بتدریج نگاهش بی جان می شود هویتش هم از بین می رود و او فقط به صورت یک دیوانه خندان در می اید.”برادرمان دارل در یک قفس در جکسون”.
وقتی دارل سعی می کند عمل کردن را جانشین کلمات کند ،وقتی او اصطبل را در ساحت واقعی می سوزاند تا بدن مادر را از بین ببرد، اشکار می کند که قادر به عمل کردن در جهان واقعی نیست.این عمل او تهدید قانون سمبولیک و قانون فرهنگی است.با این عمل او متهم به دیوانگی می شود و به تیمارستان برده می شود و به این ترتیب او از خانواده و از خرد به بیرون رانده می شود.دارل با هوش ترین و حساس ترین و زبان اور ترین شخصیت در کتاب نمی تواند در محدودیت های زبان بدون جسمیت، ادامه دهد و بقا یابد .او از عملکرد زبانی وارد عملکرد فیزیکی نمی شود.
اگرچه دارل با حمله ای از خنده ی دیوانه وار حذف می شود کش پشتیبانش باقی می ماند و می گوید:”این جهان ،جهان او نبود”