درست بعد از سرنگونی حکومت چائوشسکو در رومانی، در دسامبر ۱۹۸۹، گزارشی در روزنامه خواندم درباره‌ی زندگی در بخارست

درست بعد از سرنگونی حکومت چائوشسکو در رومانی ، در دسامبر ۱۹۸۹ ، گزارشی در روزنامه خواندم درباره ی زندگی در بخارست . ماجرای مردی بود که برای اولین بار در زندگیش موز خورده بود . پیر بود ، کارگر بود ، و با خجالت به گزارشگری گفته بود که موز را با پوستش خورده چون نمی دانسته باید آن را پوست بکند . اولش از این زندگی بی ارتباط با جهان که به مرد تحمیل شده بود سخت متأثر شدم ، از این واقعیت که او هرگز در جایی نخوانده یا حتی نشنیده بود که موز چیست و آن را چطور می خورند . اما بعد چیز دیگری توجهم را جلب کرد : گفته بود « خوشمزه بود » . می توانم او را تصور کنم که موز رسیده ای را که عطری شیرین دارد مثل میوه ای ممنوعه در دست گرفته ، و کنجکاو و هیجانزده است . یک لحظه آن را نگه می دارد و بعد گازش می زند .طعمش عجیب اما « خوب » است با اینکه موز را با پوست کلفت و‌تلخش خورده ، طعمش باید خوب بوده ، چون طعم چیزی دست نیافتنی بودن ، چیزی خواستنی . این فقط یک موز نبوده که داشتن می خورده ، نوید آینده و‌امید به آن نیز بوده است . برای همین صرفنظر از مزه اش آن را دوست داشته .









کمونیسم رفت ، ما ماندیم و حتی خندیدیم / اسلاونکا دراکولیچ