📚 داستان‌نویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکان‌داستان را به شیفتگان فرهنگِ ایران‌زمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکان‌داستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani


[۷/۱۵، ‏ ۸:۲۰] +۹۸ ۹۱۳ ۲۳۱ ۲۲۱۲: سلطان.. مونا زارع طنزنویس.. «نامه شماره ۶»

یعنی اگر یک ماده کرگدن چغر با آن پوست کلفتش دنبال شوهر بود تا آن ‌روز دیگر متاهل شده بود که من بی‌عرضه نتوانسته بودم! شاید از این‌که هنوز به پدرت نرسیدیم خسته شده باشی اما من آن روزها خسته‌تر از تو بودم. خودم را روی زمین سروته کرده بودم و کله‌ام را به زمین چسبانده بودم تا خون به مغزم برسانم و فکرم راه بیفتد. یعنی هر وقت بخواهم فکر درست و درمانی بکنم سروته می‌شوم و این بار یک هفته‌ای شده بود که همین‌طور منتظر رسیدن خون به مغزم بودم و کله‌ام از شدت فشار ورم کرده بود. مامان سفر بود و من هم همان‌طور سروته داشتم بابا را نگاه می‌کردم که با پای گچ گرفته روی مبل، با میله بافتنی پای توی گچش را می‌خاراند. می‌گفت به آقا سلطان گفته حالا که پایش شکسته بیاید در خانه اصلاحش کند. نگاهم کرد و میله بافتنی در دستش را سمتم پرت کرد که دست از وارونه بودن بردارم. می‌گفت همان گرازی که می‌گفتی هم این‌قدر بی‌مغز نیست که یک هفته کله‌اش را بچسباند به زمین و لنگش را هوا کند تا شوهر پیدا کند. زنگ خانه زده شد و بابا میان حرف‌هایش داد زد: «سلطان اومد!». ...
  • گزارش تخلف

دهای باقی مانده است و از آن روز آن را به خودش در جای گرم بسته است تا بچه اژدهایش دم بکشد

همین که از بالای قاب عینکش داشت نگاهم می‌کرد و می‌گفت فلسفه خوانده است، فهمیدم خودش است! شوهری فیلسوف و افسرده اما پولدار، با سابقه ۱۲ بار خودکشی که ۱۱ بار آن با خفگی بود! هرچند شنیده بودم جوری خودش را می‌کشد که نمیرد و ادا و اطوارش است. فکرش را هم بکنی این‌که با دست دماغت را نیم ساعت بگیری و لپ‌هایت را باد کنی و توقع داشته باشی خفه شوی و فکر کنی از هیچ درزی، هوا واردت نمی‌شود بچه‌بازی است! کمی صندلی‌ام را به سینا نزدیک‌تر کردم که جسم سنگینی میان‌مان افتاد! دختری با شانه‌های پت و پهن طوری خودش را روی میز کوباند و میان من و سینا فاصله انداخت که سینای ریقو را به چند متر آن طرف‌تر پرت کرد. یک‌جوری جلوی سینا از گریه می‌لرزید و تسلیت می‌گفت که فهمیدم قضیه فراتر از یک تسلیت است! می‌شناختمش! ژاله دختر مهین خانم بود. ...
  • گزارش تخلف

منوچ که چیزی برای از دست دادن نداشته دو ساعتی در صف می‌ایستد تا نانش را بخرد. اینجا صف لواشه!

منوچهر یک آن، بروز افسردگی حاد را در بدنش حس کرد. طوری که همانجا یک نگاه به لواش‌ها کرد و یک نگاه به صف طویل نانوایی بربری بغلی (و از آنجایی که ما خانوادگی اهل حساب کتاب و ذکاوت هستیم)، یک دو دوتا چهارتایی کرد و دید بمیرد به صرفه‌تر است و کلا حسش نیست! همانجا خودش را انداخت در تنور و تمام. هرچند منوچ الان در رسانه‌ها نماد اعتراض به قیمت نان شناخته می‌شود ولی ما به احترامش در ده اجدادی‌مان به نان بربری می‌گوییم «منوچ درازی». اما با همه این‌ها این داماد آخری که به خانواده ما اضافه شده بود از همه کارش درست‌تر بود. دختر عمه شراره در یکی از این تورهای لحظه آخری آنتالیا پیدایش کرده بود و تورش را انداخته بود و دلش را برده بود. از آن دپرس‌های درجه یک بود. آنقدر بی رنگ و رو بود که صدایش می‌کردیم شیر برنج. شراره می‌گفت یک جور باکلاسی افسرده است که آدم دلش می‌رود! ...
  • گزارش تخلف

ﺁﺩﻡ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻮﻕ‌ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺟﺎﻟﺐ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ …ﻟﻌﻨﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ، ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺁﻥ‌ﭼﻪ ﻫﺮ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻥ‌ﻫﺎ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﭘﯽ ﻧﺒﺮﻡ

ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﺁﺩﻡ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ، ﺭﺍﺯﺵ ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ! ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﺫﺍﺗﯽ ﺍﺳﺖ!. ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ‌ﻭﻗﺖ ﺯﻥ ﺯﺷﺖ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ!. ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﺳﺖ. ﻭﻟﯽ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﯾﺪ؟. ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺮﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺁﺩﻡ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﻣﯽ‌ﯾﺎﺑﺪ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﯽ‌ﻣﺎﻧﺪ!. ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺑﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻖ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺁﻥ‌ﻫﺎ ﻧﺸﺪﻩ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ‌ﺍﻧﺪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﯿﺮ ﺷﻮﻧﺪ …. ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﮐﺎﺭﺍﻣﺎﺯﻭﻑ. ﺩﺍﺳﺘﺎﯾﻮﻓﺴﮑﯽ ...
  • گزارش تخلف

نوبل خوانی.. یادآور می‌شود که بخش داستان خوانی حاضران به قوت خود باقی است …

نشست هفتگی انجمن ماتیکان داستان …پنجشنبه‌ها از ساعت ۴:۳۰ تا ۶:۳۰ عصر. نشانی: مشهد مقدس-. بولوار سجاد - حامد جنوبی۱۲- پلاک ۱۰۸ - کافه گالری رادین. ورود برای همه علاقه مندان ادبیات داستانی و داستان نویسی آزاد و رایگان است ...
  • گزارش تخلف