📌داستانک. لنگان … چسپان چسپان. ✒داوود خانی لنگرودی

📌داستانک
@matikandastan
📃لنگان لنگان... چسپان چسپان
✒داوود خانی لنگرودی

اولین بار به مجلس ختم یکی رفته بودم که جای سوزن انداختن نبود. مراسم که تمام شد همه هجوم بردند دمِ در و ماندم و آخرین نفری شدم که خواستم کفش هایم را بپوشم.
شخصی به اشتباه کفش هایم را پوشیده و رفته بود و برای نخستین بار مجبور شدم پا در کفش کسی بگذارم.
کفش، گشادِ گشاد بود. چند قدم که برداشتم دیدم لنگان لنگان، شلنگ می اندازم. در این گیر و بند، ناگهان از طرف دروازه فردی چسپان چسپان داشت به سمتم می آمد. همانی بود که به اشتباه....
کفش ها که رد و بدل شد، مرد؛ چُست و چالاک از صحن خارج شد. پاهایم را تو کفش هایم که گذاشتم، هنوز چند قدم برنداشته، دیدم حسابی گشاد شده است. لنگان لنگان...
@matikandastan