چرایی وجود ادبیات عامه ‏پسند در جوامع.. فتح الله بی نیاز

چرایی وجود ادبيات عامه ‏پسند در جوامع

فتح الله بی نیاز

بیشتر خواننذگان ا بیات جدی داستانی کتابخوانی را با آثار نویسندگان قرن نوزده و قبل از آن، مانند والتر اسکات ، الکساندر دوما و ویکتور هوگو ت و یا نویسندگان قرن بیستمی همچون دافنه دو موریه و دانیل استیل و جان گریشام شروع کردند و به مرور به خواندن آثار ساده ای در حوزه ادبیات جدی روی آوردند؛ برای نمونه آثاری از جخوف ، بالزاک ، تورگنیف ،کالدول ، همینگوی و دیگران .
اگر در آغاز کار به این افراد کتاب هایی از کنراد یا ناباکف و فاکنر پیشنهاد کتد ، ممکن است به علت عدم ارتباط با متن به کلی از ادبیات داستانی فاصله بگیرند.
بنابراین این ادبیات عامه پسند خواننده ساز است ؛ و خواندن آثار عامه پسند به خودی خود ضعف نیست . ضعف زمانی نمود می یابد که خواننده از نظر فکری نعالی نیابد و در جا بزند- یا به زبان دقیق تر از زمانه عقب بماند. به همان شکل که چنین خوانندگانی از امکانات و مناسبات مدرنیستی و نیز اسباب و ابزار مدرن استفاده می کنند، برای همگامی با تاریخ ناگزیرند که از ادبیات جدی روز - مدرنیستی – غافل نشوند. این امر دو سویه است . اگر نویسنده عامه پسند نویس نتواند متن ها ی خود را ارتقا دهد و به آنها معنا ی عمیقی ببخشد و از تکنیک های نو بهره بگیرید، به مرور القاگر نوعی ارتجاع فکری خواهد شد.
تفکر ، تغییر تفکر، حرکت درونی و بازتاب بیرونی تفکر، انگیزه های عینی و ذهنی پیدایش، رشد و تحول تفکر از مولفه های بارز مدرنیته و جهان داستانی مدرنیستی است. برای رسیدن به چنین جایگاهی، استفاده از تکنیک های موجود و بدعت در نوع روایت و کاربست تکنیک های تجربه نشده، و استفاده از عنصر زبان در بهینه ترین شکلش، جزو لاینفک ادبیات مدرنیستی شده است. تمام اینها در تقابل و تضاد با ادبیات عامه پسند است که از نظر فکری هیچ چیز به خواننده ارائه نمی دهد و از نظر تکنیک دچار سطح گرایی مطلق است و فقط سرگرم کردن خواننده را در نظر دارد. نویسنده نوقلمی که می خواهد از این میانه مایگی و ابتذال دور بماند – بدون این که متنی خسته کننده را پیش روی خواننده بگذارد؟ ابزار داستان نویس های متن های عامه پسند شناخته شده و کلیشه ای اند و نویسنده نوقلم یا عامه پسندنویسی که می خواهد رشد کند، چاره ای ندارد مگر اینکه ازآنها فاصله بگیرد.
اما ابزار و شيوه كار نويسندگان عامه‏ پسند: خواننده ادبيات جدى كم و بيش به تفكر واداشته مى‏شود و در همان‏ حال از داستان هم لذت مى‏برد. درحالیکه ادبيات عامه‏ پسند، چند ساعتى او را «سرگرم» مى‏كند. اين سرگرمى به دليل خصلت‏هاى عمومى اين نوع ادبيات است كه عبارتند از:

1) به‏ وجود آوردن تصادف‏هاى [باورناپذير] براى حل معضل شخصيت‏هاى داستان؛ مثلاً رسيدن به يك ارث ناگهانى يا جانبدارى فلان فرد خودخواه از شخصيت اصلى داستان.
2) سانتیمانتاليسم يا احساسات گرايى (Sentimentalism)؛ تحريك و تهييج احساسات سطحى خواننده، جلب ترحم او نسبت به شخصيت مورد نظر نويسنده. براى نمونه فلان شخصيت داستانى در وضعيتى نيست كه ديگر شخصيت‏هاى داستانى و نيز خواننده را دستخوش هيجان و عواطف كند، اما نويسنده بدون توجه به اين موضوع و بدون زمينه‏ سازى قبلى و تمهيدات روانى كافى میخواهد دست به »تحريك« احساسات او بزند. همين تمايل و عمل نويسنده، نوشته او را سانتى‏مانتاليستى مى‏كند؛ واژه‏اى كه به هيچ‏وجه مترادف با لطيف يا شاعرانه نيست. مثلاً دوشيزه فتنه به محض ديدن موهاى آشفته كامبيزِ خوش‏ قيافه سرش را با غمگينى مى‏چرخاند، گوشه شالش را مى‏پيچاند و در همان‏ حال‏كه آه‏ هاى سوزناك سر مى‏دهد، با سرى كج‏ شده به نقطه‏ اى زل میزند و لب‏هايش را گاز مى‏گيرد تا اشكش سرازير نشود. اين نوع نوشته‏ ها بيشتر براى دخترها و پسرهاى «دل‏رفته» جالب‏اند، آن‏هم فقط در بعضى موقعيت‏ها. هيچ‏كس ارزش احساس و عشق را كم نمیگيرد، اما برساختن حالت‏هاى روحى متناسب با عشق، با تصاويرى شبيه مثال فوق، فقط سطح‏ پردازى است؛ يعنى امرى كه ژرف‏ساخت عاطفى و روانى كافى ندارد. گاهى پرداختن به سطح كنش‏هاى شخصيت‏هاى داستانى بد نيست، اما چنين چيزى نبايد به گرايش غالب تبديل شود. در داستان عامه‏ پسند نويسنده از مايه‏ هاى رمانتسيسم استفاده نمیكند، بلكه خود را مقيد به كليشه‏ هاى منسوخ مى‏كند. بنابراين موضوع به‏ شيوه تحريك احساسات خواننده برمیگردد وگرنه داستان‏هايى مثل «وداع با اسلحه» و «تصوير ژنى» عاشقانه‏ اند، اما نشانى از سانتى‏مانتاليسم در آنها نيست.
3) اختصاص كل روايت به محور عاشقانه يا عاطفى شخصيت‏ها؛ شخصيت‏هايى كه يا خوبِ خوب‏اند يا بدِ بد و معمولاً هم پيچيده نيستند.
4) مطرح‏ كردن بعضى از مسائل و رويدادهاى روزمره، از حرف‏هاى حاشيه‏اى بازیكنان فوتبال گرفته تا اختلافات زن‏ها و شوهرهايى كه منجر به قتل يكى به‏ دست ديگرى مى‏شود.