📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
چککو پیره.. ماکسیم گورکی
چککو پیره
ماکسیم گورکی
خورشید میان سکوت مقدسی طلوع می کند، مه کبودی که از بوی خوش جگن طلائی سنگین شده از جزیره سنگی به آسمان شناور است.
جزیره که میان توده خواب آلود آب تیره، زیر گنبد رنگ باخته آسمان نشسته، مانند مذبحی است برای الاهه خورشید.
ستاره ها تازه رنگشان پریده، اما زهره سفید هنوز در پهنه سرد آسمان تار، بالای تیغه نازک ابرهای کرکی می درخشید. ابرها از اولین پرتو آفتاب صورتی رنگ شده اند و انعکاسشان در سینه دریای آرام مانند صدفی است که از اعماق آبی رنگ به سطح آب آمده باشد.
تیغه های علف گلبرگها با بار شبنم نقره ای شان دست خود را به خورشید دراز می کنند. قطره های درخشان شبنم که از نوک شاخه ها آویزانند آماس می کنند و روی زمین که انگار در خواب عرق کرده است، می افتند. آدم منتظر می ماند که صدای جلنگ نرم افتادنشان را بشنود و چون نمی توانند غمگین می شود.
پرنده ها در حالی که نغمه صبحگاهی خود را می خوانند سبک میان برگهای زیتون پرواز می کنند و از پائین صدای آههای سنگین دریا، که خورشید از خواب بیدارش کرده است، به گوش می رسد.
با اینحال همه جا ساکت است چون مردم هنوز در خوابند. در خنکی بامدادی بوی گلها و علفها از صداها تندتر است.
از درگاه خانه سفید کوچکی که از زیادی پیچکهای دور و برش شبیه قایقی است که موجهای سبز تکانش می دهند، اتتوره چککو Ettore Cecco به استقبال خورشید بیرون می آید. پیرمرد تنها و ریزه ای است با بازوهای میمون، کله طاس یک دانشمند، و صورتی که چنان و چین و چروک برداشته که چشمهایش لای شیارها پنهان شده است.
دست پر موی سیاهش را آهسته به پیشانیش می گذارد و به آسمان صورتی رنگ نگاه می کند و بعد به صحنه دور و برش خیره می شود: میدان پهناوری از شکوفههای زمردی، طلائی، گلی، زرد، و قرمز در زمینه صخره های ارغوانی و خاکستری. لبخند آرامی می زند و صورتش باز می شود، سر گرد و سنگینش را با رضایت تکان می دهد.
طوری ایستاده است که انگار بار سنگینی به دوش دارد: پیشتش کمی خمیده و پاهایش از هم باز شده است و دور و برش روز تازه ای می تابد و برق می زند و سبزی پیچکها از آن هم درخشانتر. چهچهه سهره های طلائی طنین بلندی می اندازد، بلدرچینها میان توت کوهی ها و بیشه زارهای فرفیون پر می زنند، و جائی یک توکا مانند اهالی ناپل لاقید و سبکبار آهنگ شادی را با سوت می نوازد. چککو پیره بازوهای دراز و خسته اش را بالای سرش بلند می کند و طوری کشاله می رود که انگار همین الان به دریا که مانند شرابی در پیاله آرام است، پرواز خواهد کرد.
وقتی استخوانهای پیرش را کش داد روی سنگی کنار در می نشیند و کارتی از جیب نیمتنه اش در می آورد و کمی دورتر می گیرد، چشمهایش را تنگ می کند. و مدت درازی به آن خیره می شود لبهایش بیصدا حرکت می کند. صورت پهنش که موهای زبر نقره ای دارد از لبخند تازه ای روشن می شود، لبخندی که در آن عشق، اندوه و غرور به طور عجیبی درهم آمیخته است.
پیش او، روی کارت پستی، تصویر آب رنگ دو پسر تنومندی است که کنار هم نشسته اند و شادان لبخند می زنند، این دو جوان موهای وز کرده و سر بزرگی مانند سر چککو پیره دارند. بالای کارت با حروف درشتی این کلمات نوشته شده:
آرتورو و انریکو چککو دو قهرمان شریف طبقه خود، اینها 25000 کارگر نساجی را که هفته ای 6 دلار مزد می گرفتند متشکل کرده اند و به همین جهت زندانی شده اند.
"پایدار باد مبارزان عدالت سوسیالیستی!"
چککو پیره سواد ندارد و از آن گذشته زیرنویس به زبان خارجی نوشته شده اما می داند مفهومش چیست، همه کلمات برایش آشناست، هر کلمه ای مانند صدای شیپوری است.
این کارت پستی آبی بای پیرمرد زحمت و دلواپسی زیادی تولید کرده. دو ماه پیش به دستش رسید و غریزه پدری فوراً بش گفت که حادثه ای اتفاق افتاده است: عکسهای آدمهای بی چیز فقط موقعی چاپ می شود که کار خلافی کرده باشند.
چککو این برگ کاغذ را در جیبش پنهان کرد اما انگار باری روی دلش بود که روز به روز سنگینتر می شد. چند دفعه خواست که آن را به کشیش نشان دهد اما تجربه دراز یادش داده بود که حرف مردم راست است که:"کشیش ممکن است وقتی با خدا از بشر صحبت می کند حقیقت را بگوید، اما هرگز حقیقت را به بشر نمی گوید."
اولین کسی که چککو ازش خواهش کرد معنی مرموز کارت را شرح بدهد نقاش موسرخ لندوک خارجی بود که اغلب به خانه اش می آمد. این مرد پایه نقاشی را در زاویه مناسبی می گذاشت و آنوقت کنارش دراز می کشید و می خوابید و سرش در سایه مربعی که تابلوی ناتمام می انداخت می ماند.
چککو روزی ازش پرسید: سینیور، اینها چه کار کرده اند؟
نقاش نگاهی به سر و صورت خندان پسران پیرمرد انداخت و گفت حتماً کار قشنگی.
- اینجا ازشان چی نوشته شده؟
- انگلیسی است. هیچکس از زبانشان سر در نمی آورد غیر از خودشان و خدا، و زن من اگر راستش را بگوید، که اغلب نمی گوید. نقاش مانند کلاغ جاره ای قهقهه زد. هیچ چیز را جدی نمی گرفت و پ