📢فوت و فن روایت از زندگی. «زندگی‌نگاره» بنویسیم؟

📢فوت و فن روايت از زندگی
@matikandastan

چطور «زندگی‌نگاره» بنویسیم؟

ويليام زينسر: ◀اگر بخواهیم دست‌به‌کارِ زندگی‌نگاری شویم، باید چه سنگ‌هایی را با خودمان وا بکنیم و چه دست‌اندازهایی احتمالا جلوی راهمان سبز می‌شوند.
یکی از غم‌انگیزترین جمله‌هایی که سراغ دارم این است: «کاش پرسیده بودم.» از پدر، مادربزرگ یا از پدربزرگم. پدرومادرها می‌دانند بچه‌ها تا وقتی خودشان بچه‌دار نشده‌اند، شيفته‌ی زندگی گذشته نمي‌شوند. بايد اولين‌های گذر عمر را احساس كنند تا به ميراث خانوادگي و حكايت‌هاي گذشته علاقه‌مند شوند و بخواهند بيشتر بدانند. «جریان اون داستانی که بابا درباره‌ی اومدن به آمریکا می‌گفت چیه؟»، «اون مزرعه توی میدوِست که مامان توش بزرگ شده کجاست؟»
نویسنده‌ها حافظ خاطره‌اند و اگر شما هم می‌خواهید اثری از زندگی خودتان و خانواده‌ای که در آن زاده شده‌اید به‌جا بگذارید، باید همين‌طور بشوید. البته این اثر می‌تواند شكل‌های گوناگونی به خود بگيرد. می‌تواند زندگی‌نگاره‌های رسمی باشد یعنی كاري كه چارچوب ادبي حساب‌شده‌اي دارد. می‌تواند یک تاریخچه‌ی خانوادگی غیررسمی باشد که می‌نویسید تا به بچه‌ها و نوه‌هایتان درباره‌ی خانواده‌ای بگویید که در آن زاده شده‌اند. می‌تواند تاریخ شفاهی باشد که شما با دستگاه ضبط صدا، از پدرومادر یا پدربزرگ و مادربزرگتان بیرون کشیده‌اید که از فرط پیری یا بیماری یک کلمه هم نمی‌تواند بنویسد. هرچیز دیگری هم بخواهید، می‌تواند باشد: تركيبي از تاریخ و خاطره. هرچه هست، نوعِ نوشتاریِ مهمی است. خیلی وقت‌ها خاطرات همراه با صاحبانشان می‌میرند و خیلی وقت‌ها زمان با گذرِ خود ما را شگفت‌زده می‌کند.

◀پدرم، تاجری بود بدون هیچ ادعای ادبی و در کهن‌سالی دوبار تاریخچه‌ی خانواده‌ی ما را نوشت. این برای مردی که استعداد خاصی در سرگرم کردنِ خودش نداشت، بهترین کار بود. نشسته بر صندلی راحتی چرمیِ سبزرنگش در آپارتماني در پارک‌اَوِنیوي نیویورک، تاریخچه‌اي از خانواده‌ي خودش، خانواده‌های زینسر و شرمان را از قرن نوزدهم در آلمان نوشت. بعد تاریخچه‌اي از تجارت خانوادگیِ لاکِ شیشه‌ای ویلیام زینسر و شرکا را نوشت که پدربزرگش در سال ۱٨۴٩ در خیابان ۵٩ غربی پایه گذاشته بود. آن را با مداد و بدون هيچ وقفه‌اي براي بازنويسي، روی کاغذ یادداشت‌های زردرنگ نوشت. اصلا حوصله‌ي کارهایی را نداشت که نیازمند بازبيني یا درنگ بود. در بازی گلف، همزمان که به سمت توپ مي‌رفت، موقعیت را بررسی می‌کرد و تقریبا بدون هیچ وقفه‌ای از ساکِ چوب‌ها یک چوب برمی‌داشت و به‌محض نزدیک شدن به توپ، ضربه را می‌زد.
وقتی پدرم نوشتن تاریخچه‌هایش را تمام کرد، داد آنها را تایپ کردند، با استنسیل تکثیر و با جلد پلاستیکی صحافی کردند. به هرکدام از سه دخترش و شوهرهایشان، به من و همسرم، به همسرش و به همه‌ی پانزده نوه‌اش که چندتایی‌شان هنوز سواد خواندن نداشتند، نفری یک نسخه از آنها را داد. من از این موضوع خوشحالم که هرکدام یک نسخه‌ي خودشان را داشتند؛ این به معناي به‌رسمیت پذیرفتنِ سهم برابرِ هرکدام در تاريخ دورودرازِ خانواده بود. اصلا نمی‌دانم هرکدام از آن نوه‌ها چقدر وقت صرف خواندن تاریخچه کردند. حتما چندتاییشان خوانده‌اند ولی من ترجیح می‌دهم فکر کنم آن پانزده نسخه هنوز جایی در خانه‌هایشان از مین تا کالیفرنیا نگهداری می‌شوند تا به دست نسل بعد برسند. (منبع: داستان همشهری، تیر٩٢)
@matikandastan