📌داستانک. قلابم. ✒حسن شیردل

📌داستانک
@matikandastan
📃تنها قلابم
✒حسن شیردل

تمام طول جنگ پدرم را ندیده بودم. به جز همان یک بار که آمده بود و با هم رفتیم ماهیگیری.
رفتیم یک جایی ماهی به قلابم نیافتاد. رفتیم یک جای دیگر که تمام سطح آب را جلبک پوشانده بود و ریشه درخت ها از آب زده بود بیرون. قلابم را انداختم. اما گم شد.
پدرم با آن صورت دراز و دست هایی که به نظرم خیلی بلند می آمد، هر چه بین پایه ریشه درخت ها و جلبک ها را گشت نتوانست قلابم را پیدا کند.
گفت: ناراحت نباش پیدا می شه.
گفتم: چرا نتونستی قلابم و پیدا کنی؟ همون بهتر که دوباره برگردی.
پدرم رفت، و دیگر برنگشت.
@matikandastan