قصهٔ ستاره‌ها. حسن غلامعلی‌فرد در ضمیمه طنز بی قانون/ مقداری دوا گلی ریخت روی شکستگی‌ سر‌ پسرک

قصهٔ ستاره‌ها
حسن غلامعلی‌فرد در ضميمه طنز بي قانون/@bighanooon

پيرزن مقداری دوا گُلی ريخت روی شکستگی‌ِ سر‌ِ پسرک. رنگِ سرخ‌ِ دوا گُلی روی صورت پسرک شُرّه کرد و با خونی که روی پوستش نشسته بود در هم آميخت و چهره‌اش را سرخ‌تر کرد. دهانه‌ی زخم سوخت، احساس سوزش توی سرش پيچيد و همه‌ی تنش را لرزاند. جمجمه‌اش زُق‌زُق ‌می‌کرد. بی‌اختيار چشمانش اشک افتاد. پيرزن همانطور که زخم را می‌شُست گفت: «دفعهٔ ديگه که خواستی از درخت گردو بری بالا حواست به ستاره‌ات باشه» پسرک سوزش‌ِ سرش را فراموش کرد. چشم دوخت به لبهای مادربزرگ که اطرافش پر بود از خط‌های موازی، انگار که لبش را دوخته بودند و حالا جای نخ‌ها روی لبانش مانده بود. منتظر بود تا مادربزرگ از نگاهش بفهمد مشتاق شنيدن‌ِ چيست. پيرزن با همان لبهای چروکش لبخند زد و گفت: «هر آدمی توی آسمون يه ستاره داره... وقتی کسی به دنيا مياد يه ستاره می‌چسبه به طاق آسمون... وقتی هم که اون آدم می‌ميره ستاره‌اش از طاق آسمون ميوفته پايين و می‌ره توی قبرش و تا ابد کنارش می‌مونه» اين را گفت و زخم پسرک را فشار داد تا کثافاتی که زير زخم بود بيرون بزند، اما پسرک آنقدر حواسش به ستاره‌ها بود که درد را نفهميد، نگاهش به آسمان بود. پرسيد: «از کجا بفهمم کدوم ستاره مال‌ِ منه؟» پيرزن روی زخم را بست و گفت: «هر کی دلش پاکتر باشه ستاره‌اش هم پُر نور تره»
پسرک هر شب تشکش را پهن می‌کرد روی پشت‌بام و آنقدر با نگاهش ميان ستاره‌ها پرسه می‌زد که چشمانش سنگين می‌شد و خوابش می‌بُرد. گاهی ستاره‌ای مي‌يافت و فکر می‌کرد برای اوست، اما شب بعد هر چه چشم می‌دواند همان ستاره را نمی‌يافت، پس دوباره آسمان را با چشمانش گز می‌کرد تا ستاره‌اش را بيابد. يک شب پدرش ستاره‌ای نشانش داد و گفت: «اون ستاره رو می‌بينی اونجا؟ ستاره‌ی منه... تو هم يه روزی ستاره‌ات رو پيدا می‌کنی» پسرک آنقدر گشت و گشت تا سرانجام ستاره‌اش را يافت. ستاره‌اش آنقدر پر نور بود که بی‌اختيار دست گذاشت روی قلبش. با خودش فکر می‌کرد پاک‌ترين آدم‌ِ دنياست.
شبی که پدرش کُزاز گرفت و مُرد ستاره‌اش هم ميان آسمان نبود. پسرک دلش می‌خواست خاک‌های قبر پدرش را کنار بزند و ستاره‌اش را که حتما توی قبر افتاده بود تماشا کند. اما مادربزرگ گفته بود نبش قبر حرام است، شايد اگر حرام نبود زنده‌ها خاکهای قبر مرده‌ها را کنار می‌زدند و ستاره‌های‌شان را برمی‌داشتند. پسرک می‌خواست ستاره‌اش را قبل از مرگ توی دستانش بگيرد. بيل را برداشت و پشتِ خانه برای خودش قبر کوچکی کند. هنوز توی قبر دراز نکشيده بود که سيلی‌ِ مادربزرگ روی گونه‌اش نشست. پيرزن همانطور که اشک توی چشمانش جمع شده بود گفت: «هيچ‌وقت تا کسی نمُرده نبايد براش قبر کَند، می‌فهمی؟» پسرک نفهميد، برای همين سيلی‌ِ ديگری روی گونه‌اش نشست. اشک از چشمان پيرزن چکيد، گفت: «عکس‌ِ ستاره نبايد بيوفته توی قبر... وقتی عکس ستاره بيوفته توی قبر اون وقت مرگ و مير هم زياد می‌شه... حالا فهميدی؟» پسرک انگار لال شده بود. فقط سرش را تکان می‌داد که يعنی حرفهای مادربزرگ را فهميده. پيرزن گفت: «قبری که زود کَنده بشه زود هم پُر می‌شه... هيچ وقت نبايد قبر رو از قبل کَند...» اينها را که گفت همانجا کنار قبر نشست، نفسی عميق کشيد و چشمانش را بست. صبح که شد مادربزرگ را توی همان قبر کوچکِ پشتِ خانه دفن کردند.
يک روز شهرداری زمينی بزرگ را که نزديک خانه‌ی پسرک بود خريد. بيل‌های مکانيکی آمدند و شروع کردند به کَندن‌‌ِ قبرهای پيش‌ساخته‌ای که قرار بود هر کدام‌شان خانه‌ی ابدی‌ِ کسی شوند. پسرک هر چه زار زد و حرفهای مادربزرگ را برای ماموران بازگو کرد فايده نداشت. آنها فقط خنديدند و بعدش هم گوش پسرک را کشيدند و با تيپا از آنجا دورش کردند. کمی بعد زمين پر بود از مکعب‌مستطيل‌های تو خالی که کنار هم رديف شده بودند، يک کلونی‌ِ بزرگ از قبر که شبيه سوراخ‌های کندوی عسل کنار هم در دل زمين حفر شده بودند، سوراخ‌هايی که انگار عسل‌شان از شيره‌ی جان‌ِ آدمها ساخته می‌شد. وقتی خورشيد غروب کرد ستاره‌‌ها يکی‌يکی پيدای‌شان شد. هر ستاره‌ای که امتداد نورش به يکی از قبرهای خالی می‌رسيد از طاق‌ِ آسمان کَنده می‌شد و می‌افتاد توی قبر. هر ستاره‌ای که درون قبر می‌افتاد صدای شيوَن از خانه‌ای برمی‌خاست. صبح همه‌ی قبرها پر از مردگانی شد که شب قبل دچار مرگ ناگهانی شده بودند. انگار يک‌شبه مرگ و مير زياد شده بود. شهرداری زمين‌های بيشتری خريد و قبرهای پيش‌ساخته را روز به روز بيشتر می‌کرد. سکته زياد شد. جوانان‌ِ زيادی ناکام از دنيا می‌رفتند و بچه‌های زيادی تا پا به دنيا می‌گذاشتند می‌مُردند. قبرهای پیش‌ساخته به زخم‌های بازی می‌مانستند که دل زمین را خراشیده‌ بودند و مرهم‌شان پیکرِ بی‌جانِ آدمها بود و تا آدمی را نمی‌بلعیدند زخم‌شان التیام نمی‌یافت. پسرک هر شب ستاره‌هايی را می‌ديد که درون قبرهای پيش‌ساخته می‌افتادند و خام