📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
بالشی پیش کشید و آرنج را روی بالش گذاشت. چشمهایش کمکم گرم خواب شد
بالشی پیش کشید و آرنج را روی بالش گذاشت. چشمهایش کمکم گرم خواب شد. دست پیش برد و بادبزن حصیری روی قالی را برداشت و خودش را باد زد. سرش را روی بالش گذاشت. پلکهایش روی هم افتاد. دستش با بادبزن افتاد روی قالی. انگشتهای دستش دور دسته چوبی بادبزن سست شد. هنوز چند دقیقهای نخوابیده بود که از خواب پرید و نشست. دست به صورتش کشید. به اطراف نگاه کرد. نارنج خواب بود. دراز کشید. چشمهای بازش روی انحنای سقف لغزید. عنکبوتی از تاری نامرئی آویزان بود. صدای سوزناک نی، توی اتاق می ریخت. دل موسا گرفت. توی اتاق بزرگ سندیکا نشسته بود و نوروز دبیر سندیکا طرز درست کردن آبگوشت را میگفت که عباسفالی سر از پنجره تو آورد و گفت: "تو اینجا چه میکنی؟"
موسا گفت: "آبگوشت."
و بیدار شد.
پلکهایش سنگین شد و عنکبوت روی سقف محو شد و کاووسی گفت: "موسا!"
موسا گفت: "اسمم کاووس نیست! اسمم کاووس نیست!"
کاووسی گفت: زندهای موسا؟"
موسا گفت: "زندهها مردهن. مُردهها زندهن. من و تو و او. ما سه نفر. تو و من و او. اسم پدرت کاووسه. من و تو. عنکبوت."
شب طولانی موسا
فرهاد کشوری
انتشارات ققنوس
چاپ دوم، ۱۳٨۴
@ketabkhaneyekoochak