📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢وقتی سلین سارتر را کرم کدوی انسانی نامید!. آن را برای ژان پلان فرستاد و او چاپش نکرد
📢وقتی سلین سارتر را کِرمِ کدوی انسانی نامید!
@matikandastan
◀«سلين تاوان اين را داده است كه توانسته از تزهاي سوسياليست نازيهاي دفاع كند»، همين جملهي سارتر كه آن را سال ۱۹۴۵ در مقالهي «سيماي يك ضديهود» نوشت (چاپشده در «له تان مدرن (دوران نو به سردبيري سارتر)» و بعد در انتشارات گاليمار تحت عنوان «انديشههايي دربارهي مسالهي يهود»)، باعث شد كه سلين اين هجونامه را در جواب او بنويسد. آن را براي ژان پلان فرستاد و او چاپش نكرد. از آن پس، اين نوشته در كتابفروشيها در دسترس است. سلين همواره از سارتر متنفر بود و بارها اذعان كرد كه بسيار نويسنده بهتري از اوست، سارتر نيز در سالهاي زنده بودنش دست به بايكوت گسترده سلين زد.
◀[...] من هيچ كينهاي از ژ. ـب. س. كوچولو به دل ندارم! سرنوشتي كه در آن قرار گرفته، به حد كافي ظالمانه است! چون صحبت از يك تكليف است، با كمال ميل به او از بيست، هفت ميدهم و ديگر حرفش را نميزنم… اما در صفحهي ۴۶۲، كثافت كوچولو، دستپاچهام ميكند! آه! […] گند مزخرف! چطور جرات ميكني [اين را] بنويسي؟ «سلين تاوان اين را داده است كه توانسته از تزهاي سوسياليست نازيهاي دفاع كند».
عين متن. هي! پس وقتي من توي زندان بودم و اين خطر وجود داشت كه دارم بزنند، اين سرگينغلتان كوچولو همچين چيزي مينوشت. كثافتِ لعنتي تعفنخور، تو من را بيرون ميآوري تا آبروم را ببري! دنبال چي هستي؟ كه من را بكشند! مسلم است! كه من اينجا لهات كنم! بله!… عكسش را ميبينم، اين چشمهاي گنده… اين زلف چسبيده به شقيقه… اين بادكش كه ازش آب ميريزد… يك كرم كدو است! هيولا چه چيزها كه از خودش درنميآورد تا من را بكشند! تا از هچل در ميآيم، من را لو ميدهد! بدتر از همه اين است كه در صفحهي ۴۵۱ دل و جرات پيدا ميکند تا به ما آگاهي بدهد: «انساني كه لو دادن انسانها به نظرش طبيعي ميآيد، نميتواند استنباط ما را از شرف داشته باشد، حتي اگر خود را نيكوكار جلوه دهد، او با چشمهاي ما آنها را نميبيند، سخاوت و لذت او، شبيه لذت و سخاوت ما نيست، هوس را نميتوان محدود كرد.»
ژ. ـب. س. توي […] است پس نميتوان از او انتظار داشت كه آنجا [همهچيز را] خوب ببيند يا اينكه [چيزي را] بهروشني بيان كند، با اين همه به نظر ميرسد كه تنهايي و ظلمت را پيشبيني كرده است… ژ. ـب. س. مسلماً از خودش حرف ميزند وقتي در صفحهي ۴۵۱ مينويسد: «اين مرد از همه نوع تنهايي ميترسد، از تنهايي نبوغوار همانطور كه از تنهايي قاتل.» معني اين حرف دستگيرمان ميشود… به گواه هفتهنامهها، ژ. ـب. س. ديگر فقط خودش را يك نابغه ميبيند. من به سهم خودم و به گواه نوشتههاي او، مجبورم ژ. ـب. س. را فقط يك قاتل ببينم، و حتي بهتر از آن، يك خبرچين مزخرف، ملعون، زشت، يك تأميناتچي ريقو، ماچهالاغ عينكي.
اينجاست كه از كوره در ميروم! اين نه به خاطر سنم است، نه وضعيتم… اينجا ديگر به ته خط ميرسم… حالم به هم ميخورد، همين… فكر ميكنم… قاتل و نابغه؟ واضح است…به هر حال…شايد اين در مورد سارتر صدق ميکند؟ او قاتل است، ميخواهد باشد، قبول،ولي نابغه؟ كثافت حقير نابغه […]؟ هوم؟…بايد ديد… بله مسلماً، ميتواند پيدا شود…آشكار شود… ولي ژ. ـب. س.؟ با اين چشمهاي جنيني؟ اين شانههاي حقير؟…اين شكم گنده؟ كرم كدو حتماً، كرم كدوي انساني كه جاش ميدانيد كجاست…و فيلسوف!…چقدر خوب! انگار پاريس را روي دوچرخه آزاد كرده. توي تئاتر، توي شهر، با هراسهاي زمانه، جنگ، شكنجهها، غل و زنجيرها و با آتش بازي كرده.
ولي عصرها تغيير ميكنند، و اين ژ. ـب. س. است كه بزرگ ميشود، زيادي باد ميكند! ديگر به خودش مسلط نيست… ديگر خودش را نميشناسد…جنيني است كه ميخواهد خالق شود…دورهي ناباروري…اسباببازيها و دوز و كلكهاي زيادي دارد…ميدود دنبال آزمايشها، آزمايشهاي واقعي…زندان، كفاره، باتوم، و بزرگترين همهي باتومها: چوبهي دار… سرنوشتي كه ژ. ب. ـس. براي خود رقم ميزند… غيظها! و در نهايت، چيزهاي بيارزش…او واقعاً ميخواهد به يك هيولا تبديل شود! به دو گل فحش ميدهد!
چه روشي! او ميخواهد مرتكب كاري جبرانناپذير شود!به اين كار علاقمند است! جادوگران او را ديوانه خواهند کرد، به تازگي اذيتشان کرده،آنها هم ديگر ولش نخواهند کرد… کرمِ سندهها، به زودي علف ميلمباني!مرضِ ملعونبودن سارتر عودميکند…مرضي به قدمت دنيا که ادبيات را به گند کشيده…منتظر باشيد که ژ. ـب. س. دست به گافهاي حسابي بزند!…ارزيابي کنيد!فکر کنيد که هراس بدون رويا و موسيقي چيزي نيست…من شما را به خوبي ميبينم کرم کدو، مسلماً، ولي مار کبرا را نه، به هيچ وجه…هيچ چيز با صداي فلوت ظاهر نميشود! مکبث فقط به[تئاتر] گران گرينول و روزهاي بد تعلق دارد،بدون موسيقي، بدون رويا…شما بدجنس هستيد، نمکنشناس، کينهتوز، نفهم، همهاش اين نيست ژ.ـب.س.! اين کافي نيست… (منبع: گوهران)
@matikandastan