📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📢آقا گرگهای به نام بورخس!. باب اسفنجی تا باب دیلن
📢آقا گُرگهای به نام بورخس!
@matikandastan
◀از باب اسفنجی تا باب دیلن
یاسر نوروزی: یک جا نوشته باب دیلن، یک جا نوشته باب دیلان (بر وزن پیکان) و بابی دایلون (بر وزن نایلون و مشما)! رفقا این بشارت را بدهم به شما که مترجمان عنقریب یورش ببرند به آثارش. یعنی یک مزقانی از گیتار این بیچاره دربیاورند که امیرحسین تتلو جلوش بتهوون باشد! موراکامی بینوا را یادتان هست؟ شلوار طرف هم الان به فارسی ترجمه شده و فقط رکابی و زیرپیرهنش مانده که خانمش شسته و روی بند انداخته؛ به محض اینکه خشک شود آن را هم ترجمه میکنند! یعنی یارو با زنش پشت تلفن حرف زده که در راه چی بخرد ببرد خانه، مترجمها آن برگه خرید را هم به اسم داستان ترجمه کردهاند: «سبزی آش: اثری از هاروکی موراکامی، دو سیر زنجفیل: نوشته زاروخی موراخامی، کره اطلس طلایی: اثر مازاراتزی موزاراکامی»! چون بعضی مترجمان هستند اسم نویسنده را عوض میکنند که بگویند دیگران کودن بودهاند و فقط خودشان این نکته را تشخیص دادهاند. لئون تولستوی ناگهان میشود لایِن تالوستای! مخصوصاً این اسامی آمریکای لاتین؛ گابریل گارسیا مارکز: جبرئیل جارسیا مارکوز، ماریو بارگاس یوسا: قانقاریو قارداش زاراگوزا، خوان رولفو: رائول گونزالس! حالا اینها که غلو بود ولی به جان عزیزتان قسم یک خانم مترجمی بود که اسمش را نمیبرم. این خانم آمد آثار خورخه لوئیس بورخس را قصابی کرد و اسم نویسنده را هم دوباره ترجمه کرد. به چه اسمی؟ گُرگه لوئیس بورگس! یعنی گرگه؟! گرگم و گله میبرم، چوپون دارم نمیذارم؟ آخه گرگه؟! اما از اینها که بگذریم، یکی دیگر از بدبختیهای آثار باب دیلن میدانید چیست؟ ترانهسراست. وای که ترانهسراست! چون دست مترجمان را باز میگذارد برای استفاده از انواع خلاقیتهای زبانی و شیرینبیانی. یک ترانه معروف دارد به اسم «سوت زدن در باد»، ببین فردا به چه اسمهایی در بازار کتاب درمیآید: «سوت در بوران»، «بوق دهانی در کوران»، «آب در هاون نکوب»، «کشتی در خشکی راندن» و «سوتسوتکهای ترنادو»! بعضی مترجمان هم انقدر با نویسنده ایاق میشوند، آدم با خودش میگوید: «اَییییییی»! چند وقت پیش روی جلد کتابی دیدم نوشته: «صد سال تنهایی: کاری از گابوی محبوبم»! تجسم کردم مترجم ایستاده لپ مارکز را بکشد، «مای دارلینگ» صدایش کند. باور کن اگر همسر مارکز جلو بقیه «گابو» صدایش میزد، سهطلاقهاش کرده بود فرستاده بود خانه پدرش. منتها مترجمان ما اصلاً برایشان این چیزها مهم نیست. برگه طلاق یارو را هم برمیداشتند به اسم داستان ترجمه میکردند: «برو خونه ننهت مرسده: اثری از مارکز»! یک عده هم عشق این را دارند بگردند از کروموزوم طرف یک ژن ایرانی بکشند بیرون تا مام میهن را مفتخر کنند. مادر دوریس لسینگ بچه را باردار بوده، با هواپیما از آسمان ایران رده شده، تیتر میزنند: «برنده نوبل ادبیات یک ایرانیالاصل است» برای همین تا دیدم نوشتهاند «باب دیلان»، حس کردم بوی بدی به مشامم رسید. آدم را یاد دیلمان میاندازد. یکی هم فردا مینویسد «باب» مخفف «بابک» است و باب دیلن = بابک دیلمیان! غیر از اینها دعوای بعضی ایرانیها هم جالب بود. چنان سر شایستگی یا نابایستگی باب با هم درافتادند که ماندم انگشت به دهان. جالب اینجاست بعضیها طوری ازش حرف میزنند میگفتی کودکیشان جای «هادی و هدا» و «آقای حکایتی»، باب دیلن گوش دادهاند. کلا که اطلاعات اغلب دوستان در حد باب اسفنجی، ادعا در حد باب دیلن! (روزنامه هفت صبح)
@matikandastan