📢نظر دولت آبادی درباره ناصر تقوایی

📢نظر دولت آبادی درباره ناصر تقوایی
@matikandastan

محمود دولت آبادی: چون خواستم یادداشتی درباره‌ داستان‌نویسی ناصر تقوایی بنویسم جز این در نظر نداشتم که به‌این‌ترتیب احترام گذارده باشم به هنرمندی که از کناره‌ باروی ادبیات گذری کرد آموخته و سنجیده، با گام‌های نرم و بسیار و منظم و دقیق؛ اما استنباط می‌کنم کلمات برای بیان آن‌همه تصاویری که در ذهن انباشته داشت، کافی نیامد و بسنده‌اش نبود؛ پس دچار جاذبه‌های رنگین سینما شد؛ سینمای ایران. با وجود این خواستم که بار دیگر مجموعه‌ «تابستان همان سال» را که او به چاپ رسانیده بود قبل از سال ۱۳۵۰، بخوانم و خواندم. یگانه ملاک من برای نگریستن به ادبیات همین است؛ خواندن و دلنشینی اثر ادبی. همان ویژگی که «ایجاد رابطه با متن» اصطلاح می‌شود.
مجموعه «تابستان همان سال» را همان سال انتشار خوانده بودم و بسیار به دلم نشسته بود. تصاویر، آدم‌ها و روابط میان آنها، نشانه‌ها و ایجاز دلپذیر یکایک داستان‌ها با نثری زیبا و به دور از تصنع، درعین‌حال با حس شدید وسواس نسبت به هر رفتار، گفتار و تصویر. در بازخوانی دیگر شرطی که برای خود قایل شدم نیز این بود که آیا یکایک داستان‌ها مرا با خود همراه و هم‌مکان خواهند کرد، چنان‌که پیش از این؛ و آیا بار دیگر در فضای متن قرار خواهم گرفت یا نه؟ بله، همچنان بود و دلپذیر‌تر هم؛ و این بر اهمیت مجموعه‌ داستانی تقوایی می‌افزاید؛ زیرا – لابد در مسیر گذر از سی و اندی سال – ای بسا شخصا از احساسات جوانی فاصله گرفته باشم و در عین آنکه انصاف هماره‌ خود را حفظ کرده‌ام؛ آری انصاف… که بی آن و مراقبت پیوسته از آن، یادگیری و آموختن صمیمانه ممکن نمی‌شود. به‌این‌ترتیب امتیازی برای یک اثر ادبی شمرده می‌شود که با گذر از سالیان سال، باز هم بتواند خواننده‌ای را همچنان به خود جذب کند که پیش از آن.
اکنون پاره‌ای از شروع داستان سوم -تنهایی- را نقل می‌کنم که می‌تواند بخش سوم مجموعه نیز شمرده شود از جهت پیوستگی داستان‌ها، و این خود نشانه‌ای ا‌ست از آن ویژگی‌ها که در بالا برشمردم: برگشتن تو فکر بودم. بی‌معطلی باید چیزی می‌زدیم. آفتاب گرمی بود. داغ‌تر از روی دریا که بودیم. شناکردن در دریا که تمیز بود و آبی شفاف و تهش را نمی‌شد دید و درازکشیدن روی بارها و طناب‌های عرشه کیف داشت. زیر آفتاب به دست‌هامان که خیره می‌شدیم می‌دیدیم چطور سیاه می‌شد. تخلیه‌ بار از کشتی کار سختی نبود و روی هم دو هفته‌ای راحت بودیم. اما خوش نبودیم. هرچه روی دریا نگاه می‌کردی همه‌اش آب بود و نمی‌شد کافه‌ای پیدا کنی، با دوربین هم نمی‌شد. آب کشتی بی‌مزه بود و معده‌مان شوره بسته بود، از بس حب نمک خورده بودیم. بدی‌‌اش همین‌ها بود و عیب دیگری نداشت، بااین‌همه برگشتن به ساحل کیف داشت. تند می‌رفتیم، زودتر از بچه‌ها، تا سری به گاراگین بزنیم. جلوتر از ما سه نفر می‌رفتند. با زیرپیراهن‌های سفید و شلوار کوتاه، هر سه عینکی. زیر پیراهن‌های ما هم خیس بود و به تنمان چسبیده بود. ما کلاه داشتیم، عینک نداشتیم. آفتاب را همان‌طور می‌دیدم که بود، انگار زرد. انگلیسی‌‌ کوتاه‌تر برگشت و از پشت عینکش ما را پایید. پوستش را آفتاب قهوه‌ای کرده بود.
مندی گفت: «خسه‌م کردن.»
و همان‌طور که می‌رفت، لنگرانداز، رفت وسط آنها. با بی‌میلی راه دادند. پنج متری و نیمی انگار دراز بودند، نیم دیگر را مرد کوتاه‌تر، پوست قهوه‌ای، کوتاه آمده بود. از ما بلندتر بودند، پهن‌تر نبودند. جفت می‌کردی دو نفرشان به پهنی مندی می‌شد. مندی نگاه کرد به پشت سرش. گفت: «محل نمی‌ذارن.»
گفتم: «ولش، بازم فرصت دعوا هست.»
سنگین نفس می‌کشید و راه که می‌رفت نرم کج و راست می‌شد. باز زده بود به کله‌‌اش. باید چیزی می‌زدیم.
گفتم: «فکرشو بکن.»
حالا… بیش از سی سال است که از بدرود ادبیاتی ناصر تقوایی می‌گذرد و از ورود او به عرصه‌ سینما. شخصا هرگز حق برای خود قائل نبوده‌ام که بگویم اگر دیگری چنین کرده بود، چنان می‌شد، اما حق این سوال از جانب هنرپذیر وجود دارد که بپرسد آیا سینمای ایران به توانایی‌های یک داستان‌نویس خوب، پاسخ ممکن را داده است؟ شاید این پرسش تقوایی باشد از خود؟ (منبع: مجله گوهران)
@matikandastan