📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
افسانه سه خواهر
افسانه سه خواهر
شرمین نادری matikandastan@
می گویم خانه مان جن دارد و از دیدن ترسشان کیف می کنم و مورمور می شوم ، می گویم شنیده ام ارواح توی زیرزمین بچه می زایند و آدم فضایی ها از مثلث برمودا آمده اند برای بردنتان ، می گویم عموی مردۀ پیری از مرگ برگشته و کفنش را زیر دندانش گرفته تا یکی از ما را بکشد ، می گویم شما را از سر راه برداشتند ، خودم دیدم از توی یک سبد زشت صورتی که الان ته زیر زمین است ، می گویم و می گویم و می ترسانمشان ، آن ها اما کوچک و ریزه میزه اند و پشت سرم راه می افتند و توی زیر زمین درندشت مان گم میشوند و از شنیدن قصه های من های های گریه می کنند ،بعد می گویم من باید بروم ،چون مادر اگر بفهمد که رازش را گفته ام می کشدم . بعد بقچه ام را می بندم سر چوب جارو و راه می افتم توی حیاط و خواهرم پشت سرم می دود و التماس می کند که نروم ، قول میدهد راز نگه دار باشد ، قول میدهد هرکاری بگویم بکند ، خواهر کوچیکه هم پا برهنه روی پله ها ایستاده و پشت سرم گریه می کند ،ریزه میزه و مریض است و موهای روی گوشش فر خورده ، میدانم این قدر جزشان داده ام که حرفم را باور کرده اند ؛آخر من فرمانروایشان هستم ، الگوی بی نقصشان ، قصه گوی ترسناک و کابوس آور شبهای تارشان ، اما دوستم دارند ، بقیه شکلاتشان را توی دستم می گذارند و وقتی مثل همیشه مادر به خاطر حرفهای بی ربطم کتکم می زند ، دست روی سرم می کشند و وقتی دروغ می گویم باورم می کنند ،خواهرهایم دختران کوچک خانه ما که با قصه های من بزرگ می شوند و اولین بار که پشت سرم بلند بلند می گویند ؛ دیوانه است ، دلم را عین شیشه نازکی می شکنند .بعد ها اما بازهم برایشان قصه می گویم ،بازهم مویشان را می کشم ، بازهم دلشان را می شکنم ،اما آن ها همین یک بار دلم را سوزانده اند ، همین یک بار است و بس .فرمانروای بی تاج و تخت رویاهای دورشان می شوم و آن ها سربازان قهرمان و جان نثارم ، گریه می کنم بغلم می کنند ، حرف می زنم ، ساکتند ، غصه می خورم نوک پا راه می روند ، غر میزنم گوش میدهند ، دعواهایمان پر سرو صدا اما کوتاه است ،قهرهایمان کوتاه تر ، اشکم که سرازیر می شود ، خواهرم می رسد بغلم می کند و عروسکش را می گذارد توی بغلم ، خواهرم ، خواهرهایم .دیگر برای همیشه می توانم قصه های عجیب بگویم چون دو نفر با چشم های گشاد و دهن های باز باورم می کنند ، می توانم عاشق شوم چون دو نفر برایم خبرچینی می کنند و سیم تلفن می دزدند ، می توانم خرابکاری کنم ، گم و گور شوم ،چون کسی هست که عقربه های ساعت خانه را عقب ببرد ، خوراکی های خوشمزه برایم نگه دارد ،وقتی مویش را می کشم بِر بِرنگاهم کند و وقتی درد دارم یواشکی گریه کند .کتک کاری می کنیم ،قهر می کنیم ، با هم بدیم ، سر جامدادی دودر از هم بیزار می شویم ،حرف هم را نمی فهمیم ، طرفدار مادر یا پدر می شویم و توی جنگ به هم شلیک می کنیم.اما می گذرد ، و باز همان دوستی است ، همان شیرینی برگشتن از مهمانی و حرف زدن تا صبح ، همان خنده های زیر بالش ، همان چشم های مشتاق شنیدن، همان ها که عین دیوانه ها پشتم می ایستند و اینقدر دلگرمم می کنند که می توان به جنگ خدایان یونانی بروم و از پشت کوهها برایشان سوقاتی های عجیب بیاورم . matikandastan@
دارد سی سال می شود که من خواهردارم ،سی سال پر از شادی و دعوا و پشت گرمی ،درست وقتی همه دنیا می زنند توی پرت و کسی توی آشپزخانه برایت نارنگی پوست می کند ،کسی که لازم نیست برایش حرفی از خودت بزنی ، از خواسته هایت از رنگی که دوست داری یا از دردی که می کشی ،کسی که می بیندت از پشت شیشه روحت و خوب هم می بیند ، عشق را توی نگاهت می فهمد و ترس را و وقتی که می زند به گریه مثل آن روزهای ناب کودکی، دلت می خواهد بقچه ات را پرت کنی و بدوی و بغلش کنی و موهای فرخورده رو گوشش را ببوسی و بگویی که نمی روم از پیشت نترس ...عزیزمی ، نه این نیست ،پوست و گوشت است ووقتی دوری ازش انگار نفست می رود برای بغل گرفتنش و خودت بودن ،چون فقط آن جاست که تو توهستی ، پیش خواهرهایت ...تنها چیزی که لازم داری برای بودن ،برای نوشتن ،برای نفس کشیدن و برای خودت بودن همین در کنارش بودن است ،وقتی بی خیال دارد برایت چایی میریزد ، دست کوچکش را می گذارد روی شانه ات و توی گوشت می خندد، همان وقت است که زندگی ات انگار برمی گردد از جایی که رفته و عقربه ها دوباره می روند سرجایشان و مسیر درستشان را پیدا می کنند ،مسیری که در نبود خواهر کوچکت ،نیمه پنهانت و شریک جرم همه رازهایت گم کرده اند. @matikandastan