وقت که به خاطر دیر کردن فرهاد و بدقولی‌اش برای شام دونفره، لب و لوچه آویزان کرده بودم کنار همین صندلی چوبی و سایه‌ام با خیالی راحت

@matikandastan
همان وقت که به خاطرِ دیر کردنِ فرهاد و بدقولی‌اش برایِ شامِ دونفره، لب و لوچه آویزان کرده بودم کنارِ همین صندلیِ چوبی و سایه‌ام با خیالی راحت پهن شده بود رویِ دیوارِ آشپزخانه، باید می‌فهمیدم که آدم شاید همیشه باید سایه باشم. همان وقت که فرهاد وقتی برگشت به خانه کلی بابتِ بدقولی‌اش معذرت خواسته بود و گفته بود: «کِیف می‌کنم این‌طور لب ور می‌چینی. زن باید همیشه لوس باشه. مثلِ عکس‌هایِ زن‌هایِ ملوس باشه. باید خیالاتِ آدم رو بسازه.» نه سایه بودم من، و نه عکس. دوست داشتم واقعی باشم. بس بود برایم عُمری را با سایه و عکس زندگی کردن. انگار کُلِ زندگی سایه است. کُلِ زندگی عکس است. جلویِ آینه‌ی کنارِ درِ ورودی که می‌ایستم، از نگاهِ مات خودم وا می‌مانم. زنِ تویِ آینه، که این‌طور زل زده تویِ صورت‌ام، که انگار طلب دارد از من، یا پیِ سوال و جواب از من است و این‌که چرا با خودم این‌طور می‌کنم، اگر چشمانش، تپانچه بود، حتما حالا زنده نبودم. حالا من یک غریق نجاتِ غرق شده هستم. لخ و لخ می‌کنم تا اُتاق. سر می‌چرخانم دورِ اُتاق. نفس‌ام را حبس کرده‌ام. حتی از دیدنِ جایِ خالیِ قابِ عکسِ عروسی‌مان هم که فرهاد برش داشته دیگر به شور و شوق نمی‌اُفتم.

بُرشی از رمان «سایه‌های مُدام» نوشته‌ ی نیلوفر انسان

@matikandastan