📢ترجمه داستانکی از نوروزی به ایتالیایی

📢ترجمه داستانکی از نوروزی به ایتالیایی
@matikandastan
یاسر نوروزی: «آلزایمر» در روزنامه‌ی «واله دیتریا»ی ایتالیا منتشر شد. ممنون از دوست فرهیخته و گرامی خانم مریم رحیمی که با وجود درگیری فراوان در پروژه‌ی فیلم‌برداری‌شون این داستان بنده رو ترجمه و در این روزنامه منتشر کردن. لینک روزنامه «واله دیتریا» رو به همراه متن فارسی براتون می‌ذارم:

@matikandastan
📃آلزايمر
✒یاسر نوروزی

داييِ مادرم است اما همه صداش مي‌كنند «دايي». 82 سال زندگي كرده پربركت و سه زن گرفته كه آخري دو سال پيش مرده. از هر كدام هم يك دو جين بچه دارد كه حالا رشد كرده‌اند و منتشر شده‌اند در نواحي دور و نزديك؛ انقدر كه گاهي مي‌گويم همه ايران سراي اوست. حالا هم به دلش افتاده باز زن بگيرد، منتها آلزايمر امانش را بريده. سال گذشته كه ديدنش رفتم گفت: «خوش اومدي آقا ناصر!» با لبخندي نيم‌خورده گفتم: «ممنون» پسرش نشسته بود بغلم. با صداي بلند خواست حالي كند به او كه من ياسرم نه ناصر. پيرمرد نگرفت. گفت: «حامد چطوره؟ دست‌شو بند كن تو همون سلموني، يه لقمه بخوريد با همي» جابه‌جا شدم كنار پشتي. درآمد: «بزرگ شدن بچه‌هات؟ اعظم مي‌ره مدرسه؟» پسرش آرام در گوشم گفت: «با نوه‌عموم اشتباه گرفته شما رو» سر تكان دادم و چشمك زدم كه عيب ندارد و به جايي برنمي‌خورد اگر اعظم برود مدرسه. گفتم: «بله. امسال فرستاديم‌ مدرسه»‌ گفت: «چايي‌ت سرد شد. بخور» نگاه كردم ديدم دندان مصنوعي‌اش را گذاشته كنار نعلبكي،‌ برِ استكان. گفتم: «شما چي كار مي‌كني دايي؟» گفت: «آقات مرد خوبيه. قدرشو بدون. درد پا داره هنوز يا...» پسرش مستأصل بود از سوالاتي كه نمي‌دانستم و بايد جواب مي‌دادم. من اما دل داده بودم به مسير زندگي‌هاي فرضي. گفتم: «نه. فرستادن از آلمان آمپول بيارن واسه زانوش» و ديدم كه مي‌زند روي پا. گفت: «تو اگه همون زن اول رو نگه مي‌داشتي، بابات اينطوري آلاخون والاخون نمي‌شد آخر عمري» و يك پايش را به‌زحمت جمع كرد در بغل. سرم را انداختم پايين، خفّت كشيدم براي زن اولي كه طلاق ندادم! پسرش زد پشتم، خواست حرف را عوض كند كه دايي مجالش نداد و گفت خوشش نمي‌آيد پشت سرم حرف بزند و جلو رويم بگويد بهتر است. بعد اما دلداري‌ام داد كه در عوض با مليحه خوب تا كرده‌ام و زن‌داري بلد شده‌ام. از خانه كه بيرون آمدم خوشحال بودم كه در ازاي آن كارهاي بد، خوبي هم دارم. حالا هم چند ماهي‌ست هر هفته مي‌روم پيشش. هر بار مرا به يك اسم صدا مي‌زند و من هر بار زندگي‌هاي ديگر را تجربه مي‌كنم در كالبدهاي ديگر. يك بار هم بين حرف‌ها صحبت كشيد به خودم و از من درباره‌ي من پرسيد. گفت از "ياسر" خبر دارم؟ مكث كردم. گفتم نمي‌شناسم. نديده‌ام‌ش.
www.valleditrianews.it/2016/06/08/alzheimer-un-racconto-iraniano/

@matikandastan