📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
خیس عرق شدهام. تشنهام. از روی صندلی بلند میشوم و طرف یخچال اتوبوس میروم
خیس عرق شدهام. تشنهام. از روی صندلی بلند میشوم و طرف یخچال اتوبوس میروم. آبی در کار نیست. تهش را در آوردهاند. بر میگردم و سر جایم مینشینم. همهي بچهها خوابیدهاند و آن بيرون هنوز هوا تاريك است. اتوبوس با سرعتي يكنواخت از کنار ستونهایی بزرگ و عظیم که دو فرشته بالدار کنارشان ایستادهاند رد میشود. گویی از دروازهي برزخ عبور میکنیم.آن بيرون فقط شبح تاريكي از درختان پیداست. ظلمات است. ظلمات محض. اتوبوس پر شده از بوی عرق تن و پا. صدای خرناس پسرها که موهایشان را از ته تراشیده اند با موتور اتوبوس یکی شده. هنوز درست و حسابي روي صندليام جا نگرفتهام كه چراغهای داخل اتوبوس روشن میشوند. بچهها يكييكي بیدار میشوند و بین صندلیهای رنگ و رو رفتهی اتوبوس ولوله اي میافتد. كسل و خوابالود کفشهایشان را به پا میکنند، یا ساکهایشان را از بالاي سر بر میدارند و بغل میگیرند. ساعت جلوي اتوبوس چهار و بیست دقیقه را نشان ميدهد. چيزي به مقصد نمانده. پردهي چرك و چيل پنجرهي كناريام را طرفی میزنم. در دور دست چیزی شبیه شفق پيداست. نور دو نورافکن بزرگ چشمم را میزند. ردیفی از درختان کاج مثل دستهای صلیب کنار جاده کاشته شده اند. چند دقيقه بعد اتوبوس سرعتش را كم ميكند و آرام آرام، مثل اژدهايي پير و خسته، هن هن کنان از حركت میایستد.
رمان پیاده/ حمید بابایی / نشر مروارید
پ.ن: وقتی رمان پیاده را می نوشتم با چند نفر از دوستانم بحث داشتم که نوشتن در مورد خدمت سربازی باعث می شود بخشی از مخاطبین ادبیات را از دست بدهی و کارت را نمی خوانند و چه و چه و چه. امروز که خبر را خواندم و دیدم تعدادی از سربازان نرسیده به خانه به خانه ای دیگر سفر کرده اند. از شباهت رمانم به سرنوشت آنها حیرت کردم و در عین حال غمگین شدم. ولی مطمئن شدم کارم در نوشتن بخشی از زندگی جمعی جوانان این کشور کار درستی بوده است.
منبع فیس بوک : حمید بابایی