قصه‌ی مرد و غم‌هاش. حسن غلامعلی‌فرد.. مرد در اتاق انتظار نشسته بود

قصه‌ی مرد و غم‌هاش
حسن غلامعلی‌فرد

مرد در اتاق انتظار نشسته بود. سرش را انداخته بود پايين، دستانش را به هم چِفت کرده بود و پای چپش را مدام تکان تکان می‌داد. وقتی منشی نامش را صدا زد يکهو از جا پريد، پای چپش را جلو گذاشت و سمت اتاق‌ِ دکتر رفت. بدون اينکه در بزند پای چپش را توی اتاق گذاشت و در را پشت سرش بست. دستِ خودش نبود که موقع ورود و خروج هميشه‌ی خدا پای چپش را پيش می‌نهاد، حتی وقتی داشت به دنيا می‌آمد پای چپش اولين عضوی بود که از رحم مادر خارج شد.
رفت و نشست روبروی دکتر. پای چپش مدام تکان تکان می‌خورد. دکتر همانطور که نگاهش به مجله‌ی روی ميز بود پرسيد:
- «مشکل‌تون چيه؟»
مرد آهی کشيد و گفت:
- «غمگينم...»
دکتر بدون اينکه نگاهش را از مجله‌ی روی ميز بردارد گفت:
- «بايد بريد پيش روانپزشک، من پزشک عمومی‌ام»
مرد بدون اينکه قصدِ رفتن داشته باشد گفت:
- «غم هم يه دردِ عموميه... مخصوصا غمی که باعث می‌شه همه‌ی دنيا برات بوی گند بده...»
اين را گفت و چند بار پره‌های بينی‌اش را تکان‌تکان داد و هوای اطرافش را بو کشيد، بعد گفت:
- «بوی گند حس نمی‌کنی؟»
دکتر همانطور که مجله‌اش را ورق می‌زد بی‌اختيار چند باری بو کشيد، اما بوی گندی به مشامش نخورد. به خيال خودش خواست مزه بپراند، گفت:
- «شايد با دستمال توالت بينی‌تون رو پاک کردين»
بعد هرهر زد زير خنده. اما مرد نخنديد. مورمورش شده بود. نفسی عميق کشيد و بوی گندِ بيشتری توی ريه‌هايش ذخيره کرد. گفت:
- «دنيا داره توی غم غرق می‌شه...»
بعد نگاهش را چرخاند توی مطب. چشمانش انگار رد چيزهايی را می‌گرفتند که از نگاهِ باقی آدمها پنهان می‌ماندند. همانطور که توی اتاق چشم می‌دواند گفت:
- «مثلا همينجا... غم چسبيده روی در و ديوار... يا مثلا اون تخت که اون گوشه‌اس... خروار خروار غم روش تلنبار شده... کلی هم غم‌ِ خشک شده ريخته روی زمين... حتی روی ميز شما هم هست... لکه‌های غم رو می‌بيني روی شيشه‌ی ميزت؟»
دکتر بی‌اختيار آستين روپوشش را چند بار روی شيشه‌ی ميز کشيد. مرد پوزخند زد و گفت:
- «غم که لکه‌ی چای نيست... غم که اينطوری پاک نمی‌شه... غم که اصلا پاک نمی‌شه...»
اين را گفت و بعد با انگشت نشانه‌اش چند بار به شقيقه‌اش تقه زد و گفت:
- «اين صاحب مرده رو می‌بينی؟ توش پر از غمه... پر از هوای غمناکِ عصر جمعه‌اس...»
دکتر داشت کلافه می‌شد. می‌خواست هر چه زودتر از شرّ مرد خلاص شود. احساس می‌کرد چيزی نمانده که غمگينی‌ِ مرد يقه‌اش را بچسبد. پس بی‌درنگ شروع کرد به نوشتن. گفت:
- «چند تا آرامبخش براتون می‌نويسم، روزی سه بار و هر بار نصف قرص رو بخورين»
مرد آه کشيد و گفت:
- «آرامِ جان‌ِ من او بود... او...»
اين را که گفت از توی جيب کتش تپانچه‌ای درآورد، لوله‌اش را گذاشت روی شقيقه‌ی سمت چپش و ماشه‌ را چکاند. در چشم بر هم زدنی جمجمه‌اش متلاشی شد و صدايي شبيه ترکيدن بادکنک پيچيد توی اتاق. اما خبری از خون نبود، به جای خون و تکه‌های مغز، خروار خروار غم از جمجمه‌اش پاشيد روی ديوار. لخته‌های غم همه‌جا چسبيده بودند. دکتر نگاهش را از مجله‌‌ای که توش پُر از عکس‌های‌ آخرين مدل‌های توالت‌ فرنگی بود برداشت. چشم دوخت به صورتِ مردی که روبرويش نشسته بود و از جمجمه‌ی ترکيده‌اش جوی غم راه افتاده بود. احساس کرد جمجمه‌ی مرد شبيه در‌ِ توالت فرنگی باز شده و بالا رفته. حالا دکتر هم می‌توانست غم را ببيند. می‌توانست بوی گندش را حس کند. از ديدن آن همه غم تنش لرزيد. بوی غروب جمعه همه‌جا را پر کرده بود. ايستاد. چند قدم به سمت مرد رفت. غم‌ها زير پايش له می‌شدند و صدای خش‌خش برگ‌های سرما زده می‌دادند. روپوشش را درآورد و و آن را پيچيد دور جمجمه‌ی ترکيده‌ی مرد. اما غم از روپوش عبور کرد و جاری شد. فرياد زد:
- «خانم منشی! بگو بيان اين تنه‌لش رو از اينجا ببرن.»
ناگهان کنار ساق پايش لرزشی حس کرد، نگاهش را انداخت پايين، پای چپ مرد را ديد که داشت تکان‌تکان می‌‌خورد.


@bighanooon