پدر و پسر و آینه.. ک. تینا

پدر و پسر و آینه

ک. تینا

تو پدر خانواده‎ای-… ؟ -شایدم به اسم، روزگاریست مثل‎ سایه در خانه می‎گردی، اما همیشه در اتاق زاویه به سر می‎بری، و اینک در همین اتاقی. چه می‎کنی؟ بدبختی تو ناپیداست. در سپیدی بستر افتاده‎ای و خودت را در آینه می‎نگری. شاید بیم فراموشیست که به تماشایت واداشته. نه آنان نمی‎توانند فراموشت کنند، هنوز پیش نگاهشان ایستاده‎ای؛ همین‎که پشت در رفتی و از شیشه نگریستی، آنان نیز تو را می‎بینند و این‎گونه بقهر در جمعشان می‎نشینی. گرچه حوصله نداری و دیگر پشت‎ درنمی‎روی، اما آنان در بسته را که می‎بینند، به هر کجای خانه باشند سایه‎ی در زیر نگاهشان پیداست، و بی‎شک همه‎گاه در کنارشان می‎گذری.

درسته بچه‎ها دیگر بزرگند، هرکدام سی یه خود می‎روند، اما امیدی‎ نیست، تا تو هستی و پدری مگر خانواده از هم می‎پاشد. ولی چگونه پدری… ؟ نیک بیندیشی‎ همیشه سایه‎ای بوده‎ای درین اتاق… آن وقتها… ؟ به یاد می‎آوری بچه‎ها همه کوچک زن جوان و سرشار از نیرو، روز تا به شب گرم کارهای خانه. و تو مردی‎ گردن کلفت و نان‎آور. همین‎که نگاه می‎کردی سایه‎های خوشبختی را همه جا می- دیدی؛ گویی چون نسیم می‎وزید: در زیبایی زن جوان و سالم، در جست و خیز شادمانه‎ی‎ کودکان و در صحن آفتاب گرفته‎ی خانه. تو همه گاه مدهوشانه بکار بودی و از آنچه‎ می‎بود بی‎خبر. انگار همه چیز در کیفی خلسه‎آمیز می‎گذشت و فراموش می‎شد. چرا خاموش مانده‎ای. . ؟ بیادآور که پیوسته تنها بودی، تنها در کنار خانواده. بی‎شک‎ روزگاری می‎گذشت تا تنهایی را دریافتی و شایدم از پیش آگاه می‎بودی. و اینک خیال‎ می‎کنی یک پدر همیشه تنهاست.

از طرفی می‎بایست به درد دلشان گوش کنی و همه‎گاه آماده باشی که آنچه را از تو خواهانند برآوری، چون پدر بودی. اما مگر تو آنان را به وجود نیاوردی؟ پس‎ چگونه به آنچه می‎خواستند آگاه نبودی… ؟ همین ترسی در تو برانگیخت و این‎که‎ تنها ایستاده‎ای…

درسته هیچ گاه از غم و اضطراب خود به آنان سخن نگفتی. آخر کجا و چگونه می‎توانستند دریافت. و تو نیز آگاه بودی، اگر بی‎تاب شوی و سخن گویی، زن‎ با بازوان مهربانش بر تو خواهد آویخت. و کودکان که به حیرت سخن پدر را می‎شنیدند ناگهان از کولت بالا می‎روند و به شوخی می‎پردازند. چه می‎شود کرد، سرشت آنها چنین‎ است. وانگهی تو بودی که همه را گردهم آوردی، تا به پروری و بزرگ کنی، آنگونه‎ که وظیفه پدر است، و اینک چگونه با آنان از خویشتن بگویی که دریایی که دریایی از غم و اضطرابی. این خود خواهی نیست؟ یا با مادر، چه تفاوت دارد، او هم چون کودکان نیازمند به‎ تکیه گاه را فرومی‎ریخت. می‎گویی کاش فرومی‎ریخت؟ نه، هرکس به جای تو می‎بود، وقتی پشت شیشه می‎ایستاد و تماشا می‎کرد، می‎دید که “مادر لب در گاه نشسته به دوخت و دوز سرگرمه، یکی از بچه‎ها کنارش دو باله می‎ره، اون یکی با دختر همسایه عروسک بازی‎ می‎کنه… دختر همسایه کیه؟ … و پسر، پسر بزرگ که از سینما برگشته… سینما؟ … معلومه با یه دختر خوشگل به سینما… سینما؟ دختر خوشگل؟ … یعنی چه؟ ” این تماشا بسنده‎ نیست که نتوانی در را باز کنی، و مثل سایه‎ام شوم به میانشان نروی؟ همینست که در اتاق‎ مانده‎ای آشکارست هرچه نگاه کنی و آنها را خوشبخت ببینی، تنهاتری. برود در بستر پشت ملافه بخواب هرگز نباید صورت تو بر کسی آشکار آید.

… باز می‎کوشی تا بر خیزی، بی‎شک می‎خواهی پشت در بروی، نه، این‎ اندیشه از تو دست بردار نیست که “تو او نارو به وجود آوردی” پیداست بیخبر از تو چیزی‎ در جمع آنان رخنه می‎کند که تو را بدین‎گونه بیمار و مضطرب ساخته است. این‎گونه‎ای‎ دلهره و بدبختیست که همپای خانواده… انگار همه چیز در خواب گذشته، باور نمی‎کنی “این دختر ته که براعروسکش آواز می‎خونه، و اون پسر بزرگته کنج اتاق‎ خاموش نشسته. و مادر چه غمناک سوزن به پارچه فرومی‎بره” آیا اینان نیز در اندیشه‎ی‎ تو هستند؟ پیداست بدبختی نامعلومی درون خانه می‎خزد. توچه می‎توانی کرد؟

خانواده آرام‎آرام می‎پاشد. مادر تکیه گاهش را در پسر یافته اما پسر گونه‎ای می‎اندیشد و مادر گونه‎ای دیگر و دخترها…



این تماشا تو را گیج کرده است “پسرم تویی که بایست آنان را به کنار هم آوری، چگونه خاموشی؟ پس آن پیوند و مهری که همه را بدور هم جمع می‎ساخت کجاست؟ مادر می‎خندید، و تو با خواهرهایت بازی می‎کردی و همه چشم براه پدر بودید”